<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>در آستانه</title>
<link>http://dar-astaneh.blogfa.com/</link>
<description>.آسمان را بگو از الماس ستارگانش خنجری به من دهد...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 14 Apr 2008 17:05:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>یادداشتهای پراکنده</title>
<link>http://dar-astaneh.blogfa.com/post-14.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;1-شرمنده از اينكه نبوديم و نيامديم به اين دنياي مجازي.دغدغه هاي جهان حقيقي ما را از جهان مجازي دورمان كرد و كارمان را به فراغ يك ماهه كشاند.كار به جايي كشيد كه يادمان رفت تبريك عيدي بگوييم و آرزوي سلامتي كنيم.هنوز هم دير نيست و اين عيد باستاني به همگي شادباش.سرخوشتر شدم از اين كه فهميدم عيد نوروز در يونسكو به نام ايران ثبت شد.با رفتارهاي عجيب و غريبي كه از سوي حكومت فعلي ايران مي بينيم،عجيب نبود اگر مثلن محرم را عيد مي ناميدند!و كارهايي از اين قبيل.مثل بيلبوردهاي تبليغاتي احمدي نژاد در زماني كه شهردار تهران بود و به جاي تبريك عيد به مردم بدبخت ايران،خطاب به آقاي امام زمان مي نوشت:&quot;يك سال به ديدار تو نزديك شديم&quot;!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;2-امسال عيد ناپرهيزي كرديم و رفتيم اصفهان و شيراز و يزد و خلاصه ايرانگردي كرديم كه نگو و نپرس.البته ايرانگرديمان به همين سه شهر خلاصه شد و بقيه را فعلن فاكتور گرفتيم تا بعد ببينيم چه مي شود.خلاصه عيد نبوديم و اينطور كه شنيديم هيچ كس در خانه اش نبود!همه ي اقوام و فاميل و دوست و آشنا،يار و ديار را به نيت فرار از مهماني و خرج و مخارج و آجيل و شيريني ترك كرده بودند و به شمال و جنوب سرازير شده بودند.بنابراين هيچ بعيد نيست كه در هر شهري ردي از اقوام ما پيدا مي شد.خلاصه آنكه آنقدر ايران شلوغ شده بود كه نگو و نپرس.الان كاملن واقف شده ام كه هيچ كشوري به اندازه ي ايران ظرفيت هاي توريستي ندارد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;به هر حال برگشتيم و پدر محترم بنده كه كشته مرده ي خاله بازي از نوع شام و ناهار دادن است،كل فاميل را دعوت كردو آمدند و خوردند و بردندو كشتند و نوشيدند و رفتند.اين تا اينجاي كار.ماندم چطوري بايد اين آمدنشان را به اصطلاح پس بدهيم و به منزل اين همه آدم برويم!من كه حوصله اش را ندارم.احتمالن تا عيد سال بعد طول مي كشد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;3-دوستي كه امسال به شمال رفته بود تعريف مي كرد كه آنچه از همه بيشتر در جلوي ديد بود و حسابي توي ذوق مي زد ماشينهاي بالاي چهل و پنجاه ميليوني بود كه خيلي نسبت به سالهاي گذشته بيشتر شده بود.در جاي جاي شهرهاي شمالي،كنار ويلاهاي شيك پارك بودند و اولياي شيك ترشان كه خدا را بنده نبودند.و البته آنچه كه ما ديديم هم چهره ي فقير برخي مردم بود كه در شهرستانهاي بين راه خودنمايي مي كرد و يا ماشينهاي فرسوده اي كه در اتوبانها به زور حركت مي كردند و احتمالن مرد خانواده از ترس ميهمان،دست زن و بچه اش را گرفته بود و راه افتاده بود تا كمي از دغدغه هايش دور شود و حال كند.اين هم از صدقه سري عدالت اجتماعي شعار احمدي نژاد(بخوانيد عدالت اشتباهي).متاسفانه فاصله ي فقرو غنا بيش از حد زياد شده و اتفاقن در سفر،خيلي بيشتر با آن مواجه مي شوي.چرا كه از همه جا و از هر فرهنگ و سنتي كنار هم مي بيني و تفاوتها بيشتر نمايان مي شود.و جالب اينجاست كه طبقه ي متوسط، كه تنها قشر تاثيرگذار جامعه است و تنها نشانه براي درك رشد و افول اقتصادي هر كشوري،هر چه بيشتر به سطح طبقه ي فقير نزديك مي شود.اقليتي بسيار ثروتمند در برابر اكثريتي فقير.به قول ظريفي:&quot;سرانه ي توليد ما خيلي از افغانستان بهتر نيست،اما سرانه ي مصرف ما آمالش رسيدن به مصرف امريكاست&quot;!...آقاي امام زمان!كجايي كه هي داريم يك سال يك سال به ديدارت نزديك ميشيم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;4-اين مهران مديري هم از آن اعجوبه هاي روزگار است.دوباره آمد و اين بار با كاري فوق العاده تر.&quot;مرد هزار چهره&quot; اش از آن شخصيت هايي بود كه اتفاقن جامعه ي ايران ما عجيب ظرفيت بالايي دارد براي ساختن اين تيپ اشخاص!آدمي كه از يك كارمند ساده،به طور ناخودآگاه،تيپهايي در جامعه پيدا مي كند كه در خواب هم نديده بود.سريع پيامكش آمد كه:&quot;احمدي نژاد در سال 1392:من نه استاندار بودم،نه شهردار بودم و نه رييس جمهور.من فقط اشتباهي بودم(محمود شصت چي)&quot;.آفرين به مهران مديري.البته يكي از علل موفقيت مهران مديري،گروه نويسندگان ثابت و هميشگي اش هستند كه خوب كار طنز بلدند و كار لودگي نمي كنند.مثل برادران قاسم خاني و مثل امير ژوله كه اين دومي واقعن كاربلد است.يادم هست آن زمان كه در روزنامه ي مرحوم شده ي!اقبال طنز سياسي مي نوشت،از طرفداران پر و پا قرصش بودم و حسابي لذت مي بردم.و البته يكي از علل تخته شدن درب روزنامه بود.شايد هيچ كس دگر نمي توانست اين طوري نيروي انتظامي را به مضحكه بكشد.و همين طور قشر روشنفكرنماي دود و بنگي كه خوب دختربازي مي كند و سوسول بازي را كار سياسي مي داند.در خبرها خواندم تني چند از روشنفكران و هنرمندان دلخور شده اند.دلخوري ندارد.آنكه در جامعه ي هنري جايگاه محكمي پيدا كرده و به واقع هنرمند است و نه به ظاهر،مانند گلشيري ها و معروفي ها و اخوان ثالث ها و سيمين بهبهاني ها،با اين انتقادات متزلزل نمي شود.وانگهي اگر با اين قبيل اقشار نشست و برخاست نموده باشيد مي بينيد كه از اين روشنفكرنماها كم نيستند در جامعه ي ما...صحنه ي پدرخوانده اش هم كه غوغايي بود. يكي از دوستان اهل موسيقي هم از انتخاب موسيقي اش راضي بود و در كل كار خوش فرمي درآمده بود...زيادي احساساتي شدم.ببخشيد...اي امام زمان كجايي بابا...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;5-اين فيلم &quot;فتنه&quot; چه فتنه اي بود كه دوباره شروع شد؟!مسلمانها كه مرتب حوصله شان سر ميرود و به دليل اعتماد به نفس بالا سريع به تيرينگ قبايشان برمي خورد،به جاي آنكه خودشان را يك كم درست كنند،شروع كردند به تهديد و سروصدا و اعتراض و تلويزيون حكومت ايران هم كه باولع دنبال خوراكهاي اينطوري مي گردد،براي اينكه خوشي زير دل مردم نزند شروع كرد به پوشش خبري تظاهرات مسلمانان بوركينافاسو و بچه هاي كوچه پس كوچه هاي پاكستان و افغانستان.يكي نيست به اين هلنديهاي از خدابيخبر بگويد احمقهاي ديوانه!احمدي نژاد كم دنبال دشمن مي گشت،خودتان با پاي خودتان آمديد توي ليست سياه؟!حالا ايران با همه ي كشورهاي دنيا به غير از چند كشور به دردنخور مثل امريكا و اسراييل و دانمارك و آرژانتين و انگليس و آلمان و فرانسه و ژاپن و اسپانيا و ايتاليا و هلند وكلن به جز ملل مترقيه و ممالك كفريه ي نامبرده،با بقيه دوست است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;الان نمي خواهم بحث اين فيلم را مطرح كنم و شايد همين موضوع مطلب آينده ي يك پست جديد بود.اما به اختصار بايد بگويم تمام صحنه هاي اين فيلم 15 دقيقه اي نه ساختگيست و نه دروغ.همه اتفاق افتاده و مي افتد و آن زمان كه جيغ و داد بنيادگرايان مسلمان درآمده بود و هي مي كشت و سرمي بريد و آن زمان كه جمهوري اسلامي حكم سنگسار و شلاق اجرا مي كرد و همگام با بنيادگرايان يهودي و مسيحي،دنيا را به گند كشيده بود،اگر روشنفكران مسلمان و صلح طلب جيكشان درمي آمد،هرگز كار به اينجا نمي كشيد كه جهانيان برداشت جنگ طلبانه و شهادت طلبانه را تنها قرائت از اسلام بدانند.القاعده در روز روشن سرمي برد(به فتحه ی سین و ضمه ی ب) و علماي سني مذهب كه هنوز در بند غسل جنابت و شك بين دو و سه غوطه مي خورند،يكبار صدايشان درنيامد و اين ديوانه بازيها و فجايع را محكوم نكردند.حالا تا صد سال هي تظاهرات كنند.اين مزد سكوت روشنفكران صلح طلب مسلمان به اين فجايع است...اگر الان امام زمان بود حقشان را کف دستشان میگذاشت.حیف...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;6-اين وبلاگ نويسي هم به اصطلاح قلقي دارد كه بعضي موقعها فكر مي كنم كار من نيست.يعني اين كاره نيستم.اين كه مطلب كم حجم بنويسي و كاري به مسائل تئوريك نداشته باشي و خلاصه يك جوري بنويسي كه مطلب وبلاگي باشد.ساده و كم حجم.حالا اگر توانستم كه هيچ.اگر نتوانستم به بزرگي همگيتان ببخشيد.(اين را گفتم چون بعضا از دوستان از ما انتقادات اينچنيني داشتند و توقعات بيش از حد توان ما را از ما طلب مي كردند...)&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;7-فعلن همين...باز هم عيد همگي مبارك.ما كه داريم هي همين جوري بهت نزديك مي شيم اي امام زمان...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Apr 2008 17:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dar-astaneh&amp;postid=14</comments>
<dc:creator>dar-astaneh</dc:creator>
<guid>http://dar-astaneh.blogfa.com/post-14.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خاطره ی یک 14 اسفند</title>
<link>http://dar-astaneh.blogfa.com/post-13.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;_&quot;كجايي؟!&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;_&quot;توي تاكسي. دارم ميام جلوي سر در&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;_نيا اونجا. پليسا ريختن. بيا اينجا كه مي گم&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ساعت 7:30 صبح بود كه ديدم بله، جلوي سر در دانشگاه تهران كه وعده گاه هميشه ي رفتن بر سر مزار مرحوم مصدق بود، پر از پليس است. يكي هم مشغول فيلمبرداريه و خلاصه تا سر خيابان 16 آذر پر از پليس بود و تك و توك لباس شخصي.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پريديم سر محل موعود و بچه ها را ديديم كه در اتوبوس نشسته اند. از دو سه تا از بچه هاي تحكيم تا انجمن علامه و سرانجام بچه هاي كانون دانشجويان مسلمان دانشكده ي حقوق دانشگاه آزاد و چند تا ديگر. ديداري بود و خاطره هايي شايد كه تازه شد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دوباره اين برادران عزيز اطلاعاتي شيطنت كرده بودند و به شماره ي يكي از بچه ها، با آن شماره تلفن هاي عجيب و غريبشان كه گاه چهار رقمي است و گاه نه رقمي! زنگ زده بودند. اين موضوع و جريانات جلوي سر در كه عيلرغم هر سال كه با آرامش سوار اتوبوس مي شديم و مي رفتيم و امسال اينگونه شد، بچه ها را به شك انداخته بود كه شايد در قلعه ي احمدآباد اتفاقات ناخوشايند بيفتد. اما هر چه بود وقتي همه باهمند ترس را معنايي نيست.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تا احمد آباد &quot;يار دبستاني&quot; خوانديم و &quot;اي ايران&quot; و چند سرود ديگر كه البته سرآمد همه همين دو سرود به ياد ماندني و تاريخي بود. دو سرود پر شور، پر از خاطره كه آدمي را مي برد به سالهايي كه ما جوانان شايد كه تنها در كتابها خوانده ايم و شنيده ايم. سالهايي كه مصدق بزرگ بي هياهوي تبليغاتي و بی ماجراجويي سياسي در عرصه ي بين المللي، تنها و تنها براي ايران و براي ملت ايران، در راه ملي كردن بود و به راستي نشان داد كه به آنچه مي گفت معتقد بود و لجن مالي آدم كوتوله ها را به بزرگي آرمانش راهي نيست.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و رسيديم. امسال، عليرغم هر سال كه دستها را زنجير مي كرديم و پر طنين &quot;اي ايران&quot; مي خوانديم، بي سرودي وارد قلعه ي احمد آباد شديم. كراواتها را نيز، عليرغم هر سال، باز كرده بوديم. باز هم برادران اطلاعاتي، با حقارت تمام، در اين روستا هم دست از سر خلق اله برنداشته بودند و از ترس اقدام بر عليه امنيت ملي و احتمالن تشويش اذهان عمومي!، پنج متر به پنج متر ايستاده و فيلمبرداري مي كردند. با موبايل و دوربين فيمبرداري و خلاصه چشمشان هم مثل تلسكوپ كار مي كرد. بعضي هم ريشهايشان را زده بودند كه مثلن همرنگ جماعت شوند و اما آنقدر تابلو بودند كه نيازي به اين عمل قبيحه نبود! دوستي به طنز مي گفت به ازاي هر نفر در اين قلعه، سه نفر اطلاعاتي و لباس شخصي وجود دارد. و اين همه براي اين است كه گناهكار، خود از آنچه كرده، مي هراسد. مي هراسد كه مبادا بر عليهش همان كار بشود. و گرنه چه نيازي بود به آن فضاي عجيب و غريب و ترس از اين چند پيرمرد و پيرزن كه اكثرن از بازمانگان قديمي جبهه ملي و حزب ملت ايران و ديگر احزاب بودند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;كم كم شلوغ شد و جمعيت بيشتري مي آمد. دكتر برومند، كه نمي شناختمش، از حزب ملت ايران، آمد و به عنوان اولين نفر سخنراني كرد و البته به جاي بيان مسائل تحليلي و روز، شروع به سخن از اين كرد كه كورش از كيارش آمده و كيارش همان آرش است!! و البته هر چه فكر كرديم منظورش را نفهميديم. شايد حق داشت اينگونه سخنراني كند. در داخل جايگاه سخنران، اطلاعاتيها نشسته بودند و كنترل مي كردند تا مبادا سخن زياده از دهان گفته شود! من اول او را با عبدلعلي برومند اشتباه گرفتم كه بعد فهميدم نخير. ايشان از جناب سرورهاست.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در ميانه ي سخنراني، جبهه ي ملي با سرود &quot;اي ايران&quot; وارد شد. با نظمي خوب، دسته گلي در جلو به صورت سه رنگ پرچم ايران كه نام جبهه ي ملي در ميانه اش خودنمايي ميكرد. با گلهاي گلايل در دست و پرچم ايران كه در گوشه ي سينه سنجاق كرده بودند و به جاي آرم اله در داخلش، پاينده ايران نوشته شده بود. كورش زعيم، عبدالعلي برومند، دكتر باوند و خيلي هاي ديگر هم بودند. روحاني جواني نيز با آنها بود كه نفهميدم كيست. به هر روي كار جالبي بود. ياد دكتر ورجاوند هم بخير كه هر چهارده اسفند در احمدآباد حضور داشت.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در آنجا همه ي قديمي ها بودند. از تريبون گفته شد اميرانتظام بستري است و دعا كنيد شفاي عاجل بيابد. خداوند اين مرد بزرگ را نگهدارد. ابراهيم يزدي نبود. مسافرت خارج كشور بود. از نهضت آزادي تنها هاشم صباغيان را ديدم. شاه اويسي هم با آن سبيلهاي بلند و كرد نشانش در كنار ديگران بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خسته شدم. با چند تا از دوستان آمديم به سمت جنوبي باغ تا هم صحبتي بكنيم و هم چايي بنوشيم. در همان سمت، پارچه اي ديديم كه بالاي آن &quot;السلام عليك يا ابا عبداله الحسين&quot; نوشته بود و پايين آن عكس مصدق و در كنار آن سخني از مصدق در مورد اسلام نوشته شده بود كه گوشه اي از نطق او بود در مجلس شوراي ملي. احتمالن براي خوش آمدن برادران و خواهران بسيجي آويخته شده بود. وگرنه حساب مصدق با اسلام، در سال ۶۰ که  گفته شد مصدق مسلم نبود، پاك شد!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سخنراني كه تمام شد، همه با هم سرود &quot;اي ايران&quot;خواندند. در پايان، مثل پارسال، از دانشجويان در جمع، صداي &quot;يار دبستاني من&quot; بلند شد.همه فرياد مي زديم و فضاي مرده و خسته ي آنجا را عوض مي كرديم. دهان بستن هم حدي دارد. شعار دادنها تا جلوي در قلعه ادامه يافت. صحنه ي زيبايي بود. ياد يكي از سخنرانها افتادم كه وقتي مي خواست از انتخابات سخن بگويد از آقايي كه كنارش بود اجازه خواست و چون او اجازه نداد بيخيال شد و نگفت! سانسور تا به اين حد؟! و حال دانشجويان و جوانان،  همه و همه فضاي سنگين آنجا را شكستيم و شايد دهن كجي بود به آن همه مأموران حكومتي كه ريخته بودند و سرتاپايمان را كنترل مي كردند. با آن سخنرانيهاي با ترس و لرز كه هيچ جلوه اي از جسارت مصدق در ميان نداشت، شايد که اين بهترين راه براي گراميداشت یاد مصدق بود. روحش شاد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;U&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;&lt;A href=&quot;http://i31.tinypic.com/2h2np7a.jpg&quot;&gt;http://i31.tinypic.com/2h2np7a.jpg&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/U&gt;&lt;A href=&quot;http://tinypic.com/view.php?pic=2h2np7a&amp;s=3&quot;&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 06 Mar 2008 19:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dar-astaneh&amp;postid=13</comments>
<dc:creator>dar-astaneh</dc:creator>
<guid>http://dar-astaneh.blogfa.com/post-13.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک نبرد و هزاران ماجرا</title>
<link>http://dar-astaneh.blogfa.com/post-12.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;ايرانيان، اول بار، در كارزار با روس، عيار خويش سنجيدند. آن زمان كه به مدد توپ و تفنگ امروزي، تكه تكه خاك ايران از دست دادند و شاهزاده ي جوان، عباس ميرزا، دردمندانه دليل آن افتضاح را مي جست. و البته عمر او كفاف نداد و نديد انقلاب مشروطه را با آن دبدبه و كبكبه كه در تاريخ بماند و به مدد آن اقوام قاجارش، جز در دوران استبداد صغير، از استبداد چندين ساله عقب نشيني كردند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نبرد ايران و روس، نبرد سنت و مدرنيسم بود. ايران با آن سلاح و دستگاه قديمي در برابر روسي قرار گرفت كه قطبي از دنيا بود و همگام با جريان مدرنيت جوان كه از اروپا سر درآورده بود، نفس كش مي طلبيد. و نيز جنبش مشروطيت كه تنها و تنها آنچه مي خواست پاي در گليم خويش بردن شاه بود و حكومت قانون و حضور قدرت مردم براي تصميم گيري در مصالح آنان. و اگر نبود مدرنيسم و اومانيسم تولد يافته در دل آن كه از اروپا سر درآورده بود، حرمت بخشيدن به انسان كه از الطاف آن افكار مدرن بود، در ايران نيز معنايي نداشت و مشروطه اي نيز به وقوع نمي پيوست.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حتي همان شيخ فضل اله لجباز و يكدنده كه سر در آخور داشت و چشم بر توبره، معناي آن نبرد را نفهميد و هرگز درك نكرد كه اين انقلاب و جنبش مشروطيت، اول قرباني كه مي گيرد، خود اوست. پس در آغاز با مغزي پوسيده و فقه انديش براي تأسيس عدالت خانه همراه موج گشت و البته در پايان به ياري &quot;پادشاه اسلام پناه&quot; آمد و در آخر نيز جريان اعدام كه مي دانيد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;رضا شاه، گر چه قلدر بود و &quot;سايه ي خدا!&quot;، اما نياز زمانه بود. در پي افكار مدرن، البته، ناجوانمردانه كشت و زندان كرد و به توبره كشيد. اما سنگ بناي اولين مظاهر مدرن را برقرار نمود و با آنكه بيسواد بود، دانشگاه ساخت. رضاشاه، آنچه در تواريخ نوشته اند و گفته اند، هرگز مدرن نبود و متجدد مآبانه زندگي و انديشه نمي كرد. اما پيشقدم در ساختن بنايي شد كه قرار بود همگام با تمدن غرب سر به آسمان سايد و به قول محمدرضا خان پهلوي به دروازه هاي تمدن بزرگ نزديك شود. ولي هرگز كسي به محمدرضا شاه نگفت و يا نشنيد كه اولين درس مدرنيسم، ويراني قديس زميني ست و نيز آزادي بيان.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دكتر مصدق اگر چه از دوران رضاخان منتقد سلطنت بود (و نه برانداز) و مجدانه در راه شاه بايد سلطنت كند و نه حكومت، تلاش مي كرد، اما در نبرد با نگاه سنتي سلطنتي دوام نياورد و تبعيد و خانه نشين شد. بايد گفت كه مصدق قرباني سنت گشت. اين جنگ مصدق، البته به شكلي ديگر، با فدائيان اسلام بود و جبهه ي كاشاني. فدائيان اسلامي كه فاطمي را ترور مي كرد و در راه حكومت اسلامي، با الگوي خلفاي اسلام و حضرت محمد و علي تلاش مي نمود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همين محمدرضا خان پهلوي در برخورد با آيت اله خميني، نماد مدرنيسم شد! چرا كه اين بار، در برابر شاه، به عكس مصدق، روحانيی بود كه البته نسبت به برخي روحانيون قم و نجف كمي متجددانه تر مي انديشيد. شاه، بي نگاه به قشر سنتي و مذهبي جامعه، به جنگ با برخي مظاهر سنتي جامعه مي رفت و به نتايج اقداماتش نمي انديشيد. و البته در اين نبرد، اين بار، محمدرضاخان، بازنده ي قمار سياست شد. و چرا؟ چون او، به عكس بازي دوران مصدق، اين بار نماد مدرنيسم بود و آيت اله خميني چون بانگ برآورد كه &quot;شاه بايد برود&quot;، باخت و رفت.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پس از انقلاب، دوران ركود هر نوع جنگ، آن هم از نوع سنت و مدرنيسم بود. اما ناگهان با ثبات سياسي پس از هاشمي، روحاني ديگر، اما با افكار شبه مدرنيستي، باز سخن از كرامت بخشي به انسان و حكومت قانون زد و نياز ايران را جامعه ي مدني دانست. در جنگ او با محافظه كاران سنت پرست، عليرغم نجابتش!، از هر 9 روز يك بحران براي او ساخته مي شد. دوران او، البته، مقايسه با چند سال قبلش بازتر بود و هوايي بود و نفسي مي آمد و مي رفت. اما با تمام مشكلات و فجايع، از 18 تير و قتلهاي زنجيره اي و بستن روزنامه ها و عدم كاركرد روزنامه ها، عاقبت با شكست بدرقه شد و كار به سنت گراياني رسيد كه بسي تندتر از گذشته، به مبارزه با افكار مدرن پرداختند و مي پردازند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;جنگ ايران جنگ سنت است و مدرنيت. جنگ دو روح است از دو دنيا. هر آنچه كه برجستگي تاريخ معاصر ماست، بازيگرانش سنت و مدرنيته اند. و براي چه؟ فضايي براي زندگي. سنت با تكيه بر گذشته اش كه از تاريخ آمده و در دل و روح و حتي زندگي شخصيمان جاخوش كرده نسلهايي از پدرانمان آمده و رفته و مدرنيسم با جلال و جبروتي كه به زندگي غربي داد و حرمتي كه براي او قائل شد. هر دو از حقي مي گويند كه گمان مي كنند به مدد دفاعيه هايي كه دارند، از براي خويش قائلند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;جنگي كه البته در دنياي درونمان شب و روز با آن دست به گريبانيم و اگر چه در ظاهر مدرنيم، اما در درون با بن لادن سر به سريم و چون او مي انديشيم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تا ايراني تكليف خويش با اين دو مشخص نكند، تنها تاريخ است كه تكرار مي شود و البته با مصداقهاي بيشتر آن جنگ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 26 Feb 2008 08:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dar-astaneh&amp;postid=12</comments>
<dc:creator>dar-astaneh</dc:creator>
<guid>http://dar-astaneh.blogfa.com/post-12.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سپندارمزد، روز عشق ایرانی</title>
<link>http://dar-astaneh.blogfa.com/post-10.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;                                              &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 273px; HEIGHT: 320px&quot; height=341 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i32.tinypic.com/108dwyu.jpg&quot; width=300 align=baseline border=0&gt;                                                                          از ويژگيهاي ملل متمدن، به خصوص در زمان گذشته، شاد بودن است. ايرانيان يكي از اين ملل بودند. نوشته هاي تواريخ و به يادگار ماندگان از آن دوران، نشان دهنده ي آن است كه ايرانيان از ملل متمدن و با فرهنگ غني بودند. (اگر بگذريم از آنچه امروز هستيم!)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نگاهي جزئي به تاريخ گذشته و نيز آئين زرتشت، نشان مي دهد كه زندگي ايرانيان، هر ماهه، با جشن و شادي پيوند داشته و در اين ماه، ماه بهمن، &lt;FONT size=4&gt;جشن اسفندگان يا سپندارمزدگان&lt;/FONT&gt;، يكي از آن جشنهاست.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سپندارآرميتي، در لغت، به معناي باروري، مهر و محبت، فروتني و نيز در آيين زرتشت به معناي نگاهبان زمين است. زمين چون مادري مهربان و بي چشمداشتي، آغوش خويش باز كرده و زمينيان در اين هديه ي خداوند، به كار و كوشش و سعي و تلاش از براي آينده ي بهتر مشغولند. زن، چون زمين، نگاهبان كودكان خويش است تا بارور شوند. و از اين روست كه كه در جشن اسفندگان (سپندارمزدگان)، مقام زن را بزرگ مي داشتند. در تواريخ آمده كه در اين روز، زنان و دختران لباس نو مي پوشيدند و مردان به دختران و نيز همسرانشان تحفه اي از سر قدرشناسي و حرمت گذاري مي دادند. در اين روز، مردان به كار در خانه مشغول مي گشتند و زنان به تلافي، هديه اي به مردان خود مي بخشيدند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بر ماست كه هر آنچه بوي عشق و دوستي مي دهد، در اين زمانه ي جنگ و خونريزي و بنيادگرايي و تعصب و خشونت و وحشت و فرياد، برپا داريم و بزرگ انگاريم. و چه بهتر اين سنت يادگار پاك ايرانيان را. پس 29 بهمن، روز سپندارمزد، روز گرامي داشت زنان، نه فقط بر زنان ايران كه بر مردان و زنان ايراني و نه تنها زنان و مردان ايراني كه تمام جهانيان شادباش. به اميد آنكه حرمت انساني خويش بشناسيم و از تعصبات كور رهايي يابيم... به اميد آنروز.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 17 Feb 2008 18:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dar-astaneh&amp;postid=10</comments>
<dc:creator>dar-astaneh</dc:creator>
<guid>http://dar-astaneh.blogfa.com/post-10.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پان ایرانیستها، شباهتها و چند نکته</title>
<link>http://dar-astaneh.blogfa.com/post-9.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;چند روز اخير فرصتي دست داد تا وبلاگ و تارنگار چند پان ايرانيست و سلطنت طلب را مطالعه كنم. برايم جالب بود بدانم كه آن انقلاب را چگونه تحليل مي كنند و چرايي آن را چه مي دانند. و جالب آنكه هر چه گشتم شباهتها بين تفكرات و فلسفه ي سياسي آنان با حكومتگران و طرفداران ولايت فقيه امروزين يافتم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;طبيعي ست كه انقلابيون را، همة با هر طيف و گروهي كه بودند و بي هيچ تحليل منطقي و واقع بينانه از ساختاري كه محمدرضا پهلوي ساخت و منجر به آن دگرگوني شد، خائن مي دانند و وطن فروش. انقلابيون از غرب و آمريكا پول گرفتند و آمدند و بردند و كشتند و سوختند و رفتند! حكومت شاهنشاه آريامهر (لفظي كه به كار مي برند) ايران را به سربلندي رسانده بود و سران كشورهاي صنعتي جهان در گوادلوپ پي به اين نكته بردند كه شاه بايد رخت بربندد و نتيجه شد انقلابي كه ديديم. اما مسئله اينجاست:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;1- جز حكومتيان امروز كسي با شاه سابق پدركشتگي ندارد. شاه، خود، مؤثرترين فرد در ايجاد انقلاب بود. او با دست بردن در قانون اساسي، خود تيشه به ريشه ي خويش زده، سلطنت را به كناري نهاده، قباي حكومت پوشيد. قباي حكومت بر تن كردن شاه ايران با مصونيت از انتقاد نسبتي غريب دارد با مقام شبه خدايي ولي فقيه بي هيچ حق انتقادي از سوي شهروندان و روشنفكران. اگر جز اين بود مدركي در صحت گفتارتان بياوريد تا همگان روشن شوند. بايد به اين برادران رمانتيك گفت: اگر آن زمان كه مصلحاني چون مرحوم مصدق و ديگر ياران او در جبهه ي ملي با حفظ سلطنت و با تكيه و پشتيباني از قانون اساسي مشروطه، معتقد بودند كه شاه بايد سلطنت كند و نه حكومت و اصلاحات اساسي را با تكيه بر قانون و حفظ حقوق اوليه ي انسان، چون آزادي، به سرانجام مي رساندند، هرگز كار به براندازي نمي كشيد و نتيجه ي كار به بنيادگرايان اسلامي نمي رسيد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شاه ايران مغرور از پول نفت و مجيزگويي و دست بوسي، مقامي شبه خدايي يافته بود و &quot;تويي سايه ي خدا تويي&quot; شعار زمانه. چون حكومت امروزين براي غربيان قصه مي بافيد و هرگونه شكنجه در زندانها را، نه تنها منكر مي شد كه حتي حضور زنداني سياسي در زندانها را. همان احزاب از بالا درست شده را منحل نمود و به مانند كشورهاي توتاليتر كمونيستي (رژيمهاي توتاليتر چه شباهت غريبي با يكديگر دارند!) حزب سراسري رستاخيز تشكيل نمود كه همگان بايد يا در حزب عضويت يابند و يا پاسپورت به دست كشور را ترك نمايند. اين واقعيات و صدها واقعيت ديگر را مي توان انكار كرد؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;2- براندازي از طريق كنفرانس گوادلوپ؟ كسي منكر آن كنفرانس معروف نيست. اما به راستي با علم آموزي و دوري از احساس و رفتارهاي هيجاني مي توان به پاسخهايي در خور رسيد!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;انقلاب را كسي به وجود نمي آورد. انقلاب شدني ست. انقلاب نتيجه ي سلسله فعل و انفعالات و كشمكشهاي دروني يك جامعه است كه ناگهان به منقلب نمودن كل اساس يك حكومت منجر مي گردد. انقلاب نتيجه ي نيازهاي دروني يك جامعه است كه پاسخي نيافته و جامعه در حركتي خودجوش، قفس مي شكند كه رهايي يابد. نيازهايي چون تضاد طبقاتي، آزادي، عدالت، نيازهاي معنوي و... انقلاب نتيجه ي حركت عموم يك جامعه است و نه عده اي كوچك و مزدور.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;انقلاب نتيجه ي فعاليت هيچ كشور خارجي نيست. البته و صد البته كشورهاي خارجي در تسريع پيروزي انقلاب بي تأثير نبودند. مانند آنكه در خياباني به سوي مقصدي مي روي. مقصد مشخص است. اما با توجه به حركت اتومبيلهاي ديگر و اطراف، سرعت اتومبيلت تند و كند مي شود. و ممكن است كه ديرتر يا زودتر به مقصد برسي. اما آيا اتومبيلهاي ديگر از آغاز تو را به حركت در راه مقصدي وامي دارند؟ كنفرانس گوادلوپ در دي ماه 57 پس از اوج گيري تظاهرات و اعتصابات و فلج شدن جامعه، براي خاموش ساختن آن انقلاب بود و بس. (در مقالي ديگر به طور مفصل علل و جريان آن را شرح مي دهم). اگر شاه ايران به قدر كافي احساس استقلال مي نمود، مي توانست نرود و البته اين كار براي او عواقب سهمگيني داشت.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امروزه نيز حكومت اسلامي دست غربي را در هر واقعه اي بر عليه اش آشكار مي بيند. از 18 تير تا روزنامه هاي موسوم به زنجيره اي و تا هر آنچه كيان حكومت را به لرزه افكند. بي هيچ تفكري به نيازهاي حياتي جامعه... و اين است آثار توهم توطئه در (خود ايراني) و دوري از خردورزي.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;3- جمهوري اسلامي در هر آنچه موفقيت كسب نمايد، آب از آب تكان نمي خورد. به جز عده اي، اكثريت را خوشحال نمي كند. دوره ي پهلوي نيز همين بود. عليرغم آنچه امروز در صدا و سيماي حكومتي ايران و به مدد تبليغات وسيع و سانسور به خورد مردم مي دهند و همه چيز را در دوره ي پهلوي سياه مي نمايانند، حكومت پهلوي منشأ اجراي پروژه هاي بزرگي شد كه نام بردن از آنها مثنوي هفتاد من است. اما به دليل آنكه مردم و تحصيلكردگان مستقل از حكومت، برخي مفاسد ديگر چون خفقان و رياكاري كه اساس هر حكومت توتاليتر و استبدادي ست را با گوشت و پوست و خون خويش لمس مي نمودند، هرگز آنان را به عدم انقلاب ترغيب نكرد و نتيجه را خود مي دانيد. كافيست به روزنامه ها و رسانه هاي صوتي تصويري آن روزگار بنگريد تا رياي حاكم بر جامعه و نيز سانسور را ببينيد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;انرژي هسته اي ايران، حتي اگر موفقيتي بزرگ محسوب گردد، از لطيفه هاي زيباي اس ام اس هاي تلفن هاي همراه شده است! اين به دليل همان نكته ي بالاست كه عنوان كردم. درخشنده ترين موفقيتها در حكومت هاي استبدادي هيچ انگاشته مي شود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;4- انقلاب ايران، هر چه بود، همان گونه كه گفتم، علت و معلولي داشت. آنچه بعد از 30 سال ما را به امروز كشاند، ايدئولوژيهاي زيبا و سطحي بود كه مردم بيچاره براي رهايي از آن حكومت، به دامش افتادند و جان دادند و شكنجه شدند. اما پس از انقلاب، با رفتن دشمن مشترك و سقوط نظام شاهنشاهي، آن علف هرز فرهنگ ايراني (قصد بر توهين به فرهنگ و تاريخ پربار ايراني نيست) عود نمود. همه به جان هم افتادند و در موقع سهم خواهي، خوي استبدادي هزاران ساله همه را به جان هم افكند و البته روحانيت به دلايل مختلف كه از اين مقال بيرون است قافيه را برد. حال چه شده است كه به جاي يافتن راهي به سوي حاكميت واقعي ملت كه همانا دموكراسي است و آزادي، سيكل چرخان تاريخ تكرار مي كنيم و شاه پرست مي شويم؟ شبه خداي ديگر، اما از نوع كراواتي؟!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;5- دقيق كه بنگريم، به قول مسعود بهنود، روشنفكران همواره مظلومان هر دو دوره ي پيش و پس از انقلابند و سر به زير تيغ دارند. &lt;FONT size=4&gt;و اين است طنز تلخ تاريخ معاصر ما!&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 12 Feb 2008 09:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dar-astaneh&amp;postid=9</comments>
<dc:creator>dar-astaneh</dc:creator>
<guid>http://dar-astaneh.blogfa.com/post-9.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برای انقلاب ایران...</title>
<link>http://dar-astaneh.blogfa.com/post-8.aspx</link>
<description>&lt;/P&gt;&lt;FONT size=5&gt;&lt;FONT size=4&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 283px; HEIGHT: 262px&quot; height=243 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i27.tinypic.com/imrmkm.jpg&quot; width=306 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;گفتي كه:&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;«آفتاب طلوعي دوباره خواهد كرد.»&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;اينك اميد من،تو بگو آفتاب كو؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;در خلوت اين شهر مرده وار&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;هشدار،گام به آهستگي گذار&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;اينجا طنين گام تو آغاز دشمني ست...&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P align=right&gt;                            &lt;FONT face=Arial size=2&gt;(حمید مصدق)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Fri, 01 Feb 2008 17:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dar-astaneh&amp;postid=8</comments>
<dc:creator>dar-astaneh</dc:creator>
<guid>http://dar-astaneh.blogfa.com/post-8.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بازرگان می ماند</title>
<link>http://dar-astaneh.blogfa.com/post-7.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 188px; HEIGHT: 265px&quot; height=282 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i29.tinypic.com/orqgt5.jpg&quot; width=212 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&quot;در جامعه ي استبدادي خدا پرستيده نمي شود.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اين سخن مردي است كه خود،جسورانه براي هر دو،رهايي از استبداد و نيز پرستش خدا عمر به آخر رساند.كسي نيست كه بازرگان را نشناسد.هم آنان كه دشمن خوني او بودند و هستند وتا آنان كه در سالهاي سياه 60 ،در زمانه اي كه رهبريت كاريزماتيك چشمشان را كور كرده بود و با مجيزگويي ها مقامي شبه خدايي براي رهبري قائل بودند و نيز انقلابي گري تنها راه ابراز وجود در عرصه ي سياسي،حال،پس از دو دهه به آنچه بازرگان بر عليه تندرويها و اسارتها و كشتارها ضجه مي زد و طلب مي كرد، رسيدند. و چه دير!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نام بازرگان را اول بار،در دوران مدرسه و ابتدايي شنيدم.در مدرسه اي مذهبي و به شدت ايدئولوژيك(مدرسه ي شاهد) درس مي خواندم و مدير مدرسه كه خود جانباز بود و چند سال پيش،به دليل همان آثار ساليان جنگ فوت نمود،در مراسمي كه به مناسبت دهه فجر برگزار شده بود،شروع به سخن از آغازين سالهاي انقلاب و دولت موقت نمودو با تلخكامي دهان به ناسزا نثار&quot;بازرگان و دار و دسته اش&quot; گشود.از آن روزگار اين نام در ذهنم ملكه شد در پي يافتن علت &quot;بي ديني&quot; اين پيرمرد خرفت كه پشت به آرمانهاي انقلاب و امام امت كرده بود و حتي براي رسيدن به اهدافش كه همان انداختن ايران در آغوش امريكاي جنايتكار و صهيونيسم جهاني بود،وقيحانه جاسوسي مي كرد!!گذشت و باز اين نام را در هفته نامه ي شلمچه در سالهاي آغازين دهه ي هفتاد،كه مصادف بود با آغازين سالهاي نوجواني من،اوايل تشكيل انصار حزب اله و سلسله جنباني حسين اله كرم و مسعود ده نمكي و ديگر چماق به دستان حكومت می شنيدم كه حتي تندتر از مدير مدرسه ي آن چند سال پيش ،هر هفته از او و همفكرانش سخن مي راند كه چنين كردند و چنان و من در در اين فكر كه اين بازرگان و گروهك غيرقانوني اش عجب رويي دارند!!از آن روي بود كه ذهن پرسشگر و كنجكاو رهايم نكرد و رفتم و رفتم براي جستجو و فهم آنچه از او بايد بدانم.و آن هم در پس خس و خاشاك استبداد كه مدام در چشمت مي رود تا مبادا حقيقت را ببيني...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بازرگان از نسل زمانه اي بود كه چپ گرايي و كمونيست بازي مد روز بود و تنها راه براي اجراي شوي روشنفكرانه.اما او چپ نبود و نشدو نه تنها نشد كه تا آخر عمر كين چپ كمونيست را به مدد الطاف سرشارش!به حكومت ملي مرحوم مصدق وحتي پيش از آن تظاهرات وقيحانه براي دادن امتياز نفت شمال به روسها و تلاش براي جداسازي آذربايجان از ايران به رهبري پيشه وري را به دل داشت.چپ نشد و به جاي آن در دانشگاه و بيرون دانشگاه ، انجمن اسلامي تأسيس نمود.و تلاش براي دور ساختن از شعارهاي دروغيني كه قرار بود بهشت زميني بسازد!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما مذهبي بودن او،هرگز عقل او را به يغما نبرد و&quot; جهان اسلام وطني&quot; نمي انديشيد.ملي نيز بود و در دهه ي 40 با منشور &quot;ايراني هستيم،مسلمان هستيم،مصدقي هستيم&quot;،به همراه اشخاصي چون مرحوم طالقاني،دكتر سحابي و مرحوم رادنيا،نهضت آزادي را تأسيس نمود و با همين گروه در نهضت مقاومت ملي به همراه وطن پرستاني چون داريوش فروهر،دكتر قريب ،مرحوم طالقاني، دكتر سنجابي و آيت اله زنجاني و ديگران سنگر مقاومت را ترك نكرد.تاريخ تأكيد مي نمايد كه همين تكيه بر اصول و آرمان هميشگي اش كه همان آزادي و حاكميت مردم واحترام به حقوق بشر بود او را به اخراج از دانشگاه و زندان وتبعيد كشيد...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;انقلاب شد.مردم مدام به دنبال بهشتي بودند كه از برايش قيام كرده بودند.زمانه،زمانه ي منطق نبود.قرار بود حكومت عدل اسلامي تشكيل شود و چه وچه وچه.اما اين حكومت عدل چه بود و مصاديقش كدام،جز كلي گوييهاي قند در دل آب كن!بقيه را خداوند مي دانست! &quot;همه با هم&quot; شعار آن ساليان بود و البته تنها شعار ماند!(و ديديم كه معناي آن همه با من است).مردم گيج و منگ از اينكه پس از اين انقلاب كه كردند و پيروزي در آن چه بايد بكنند و در سويي ديگر روحانيت بود كه نه تجربه ي حكومت داري داشت و نه قرار بود حكومت كند.خميني،خود گفته بود كه مي نشينيم و نظارت مي كنيم.اما مگر مي نشستند؟بازرگان رئيس دولت موقت شد.اما در شهري كه همه به بيماري خارشك مبتلايند و مدام خود را مي خارانند،سالم بودن و بيماري نداشتن مايه ي طعن و نفرين بيماران نيست؟! و آيا بيماران به جاي درك بيماري خود و راه براي علاج آن،به بايكوت و بيمار دانستن فرد سالم دست نمي زنند؟كه زدند.و چه زدني! شيخ صادق خلخالي كه حمايت محكم رهبر انقلاب را حس مي كرد،صبح تا شام مي كشت.هر جا كه بود مهم نبود.از پشت بام مدرسه ي رفاه تا كنار هليكوپتر جابجاكننده اش به اين طرف و آن طرف.مردم نيز البته حمايت مي كردند و چه باك؟!هر چه شعارها تندتر،وصف انقلابي بودن،برازنده تر.مجاهدين و فدائيان خلق و حزب جاما(دكتر پيمان) و مجاهدين انقلاب و توده اي ها و...كه را بگويم؟همه و همه بانگ برمي آوردند كه بكش،انقلاب كن،انقلاب صادر كن،و با غرب بجنگ.سرگيجه اي غريب بود.و طنز خنده دار تر آنكه قرار بود از دل آن همه خون و عصبيت و درشت گويي و انتقام جويي،آزادي و دموكراسي و تسامح و تساهل و حكومت عدل اسلامي و خلاصه هر چه كلمات زيباست برويد!&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 377px; HEIGHT: 204px&quot; height=220 alt=&quot;اعضاي هيئت دولت موقت&quot; hspace=0 src=&quot;http://i25.tinypic.com/6gwz1k.jpg&quot; width=429 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما بازرگان از اين جنس نبود.به قول ظريفي&quot;عاقلترين و منطقي ترين انسان انقلاب ايران بود.&quot; بازرگان مي گفت&quot;اول محاكمه و حق داشتن وكيل و دادگاه قانوني،و بعد مجازات منصفانه&quot; و خلخالي در جواب مي گفت:&quot;من نمي دانم آخه كجاي اسلام و فقه آمده آدم زنده وكيل و وصي مي خواد؟&quot;!حتي به دعوا و جرو بحث در پيش چشمان آيت اله خميني نيز كشيد...والبته نتيجه را خود مي دانيد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نوبت به خود چريكها و گروههاي سياسي كشيد كه ايدئولوژي زدگي،ماليخوليشان كرده بود و فرياد بزن و بكش را همراه با روحانيت تا آن سوي مرزها هم برده بودند.نوبت آنان بود تا از دم تيغ قدرت طلبان روحاني و غير روحاني بگذرند.گر چه همينان از مخالفان بازرگان در حركت گام به گام او بودند،اما او از حقوق آنان نيز دفاع كرد و از شكنجه ها در زندانها گفت و گفت.ولي كو گوش شنوا!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آنقدر شجاعت داشت كه در زمانه ي شعار&quot;جنگ،جنگ تا پيروزي&quot; و &quot;جنگ،جنگ تا فتح كربلا&quot;و دهها شعار ديگر جنگ طلبانه،پس از بازستاني خرمشهر از چنگال عراق كه شرايط بين المللي براي آتش بس و صلح و جلوگيري از خونريزي بيشتر مهيا بود،سخن از پايان جنگ گويد و از هاشمي و خامنه اي و فرماندهان سپاه و ديگر همراهان آيت اله خميني دليل اين همه لجبازي را بپرسد.و حتي &quot;هشدار&quot; بنويسد و با لحني تند(آن هم در آن زمان كه خميني مقامي شبه خدايي داشت!بايد به آن جو سنگين برگشت و به قضاوت نشست)آيت اله خميني را مورد خطاب قرار دهد و اتمام حجتي كند و آثار اين جنگ فرسايشي را كه جز كشته شدن جوانان و به يغما رفتن درآمد ارزي ايران و ظهور رانت خواران و بهانه براي بسته شدن بيشتر فضاي سياسي و شيوع فزاينده ي خشم و خشونت در جامعه ي فقير ايران هيچ نداشته به او گوشزد نمايد.نامه اي كه چون هميشه منجر به كتك خوردن و زنداني شدن عده اي از ياران او و بارها مورد تهاجم قرارگرفتن حزب متبوعش توسط نيروهاي پاسدار شد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اگر امروز احمدي نژاد،در نيمه ي دهه ي 80،براي غربيان قصه مي بافد و ايران را يكي از آزادترين ممالك گيتي مي نامد، تعجب نكنيد.در دهه ي شصت، در آن فضاي وحشتناك نيز بودند كساني چون آيت اله خامنه اي(كه در آن زمان رئيس جمهور بود)كه در خطبه هاي نمازجمعه،ايران را يكي از آزادترينها مي ناميد!! و بازرگان فرياد مي زد:كدام آزادي؟هفته ي پيش پاسدارهاي شما ريختند و شيشه ها را شكستند و كتك زدند و با چشم بند بردند...&quot;همان نماز جمعه كه در آن بارها و بارها تهمت و دروغ به بازرگان زده بودند و او بارها و بارها جوابيه ها نوشته بود و اما كدام روزنامه قرار بود در اين آزادترين كشور دنيا سخن بازرگان را به زير چاپ ببرد؟و او فرياد ميزد:اين كدام ديني است كه دهان را مي بندد و تهمت مي زند و دروغ مي بافد؟!آن هم از سوي كساني كه ادعاي دين دارند...&quot; از اعدامهاي سال 67 كه بسياري از جوانان وطن به جرم ديگرگونه انديشيدن ،بر فراز دارهاي اعدام،&quot;رقصي چنين ميانه ي ميدان &quot;آغازيدند و در تاريخ به ثبت رساندند،مي ناليد و و ضجه مي زد:&quot;از دست بي قانونيها،بي عدالتيهاوبي رحميها،خدايا به تو پناه مي بريم.&quot; و چه باك اگر جوانك هاي بسيجي، كراوات از گردنش باز مي كردند و با اخم و تشر و فحش و ناسزا بدرقه اش مي كردند كه بزرگترهايشان در مجلس شورا و نيز بيرون آن همين رفتاربا بازرگان و ديگر دگرانديشان را به اين نوكيسه ها آموخته بودند!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بي شك بازرگان اسطوره نبود.چه،آنكه او ،خود، در راه مبارزه با همين اسطوره و بت سازي از انسانها و نيز مريدپروري از نوع ولايت فقيه كه به عقيده ي او &quot;عين شرك&quot; است عمر به آخر رساند و ديديم در اين راه چه تلاطماتي رااز سر گذراند.مي توان از او انتقادها داشت كه داريم.(و البته بگذريم از دروغ بافي هاي دكتر آيت و شيخ صادق خلخالي و ديگران چون فراري دادن هويدا و مرحوم بختيار و ارتباط با امريكا!اتهامات بي اساسي كه هرگز اثبات نشد و حتي خلخالي پس از آنكه عاقلانه كذب بودن آن را فهميد،گناه اين دهان به گزافه باز كردن ها را به گردن دكتر آيت انداخت!).اما از حق غافل نشويم كه او از صادقترين و اخلاق گرا ترين سياستمداران معاصر ايران است.هرگز دروغ نگفت و هرگز دين فداي سياست نكرد.مرد انديشه و تأمل بود و بسياري از آنچه او گفت و ترس از آنچه او داشت به حقيقت پيوست.و اينهاست سر ماندگاري بازرگان.و همين است كه در تشييع جنازه اش،عليرغم آن فضاي مرده ي اوايل دهه ي هفتاد و عليرغم آن همه سمپاشيها عليه او و نيز سانسور خبري شديد،صدها هزار نفر از زن و مرد،پير و جوان،كارگر و كارمند و مهندس و پزشك و وكيل آمدند و با مردي كه همواره با آنان صادق بود و خيرخواه وطن و دينشان وداع كردند.خدايش بيامرزد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;...باز سخن بازرگان در ذهنم جولان مي دهد:&quot;در جامعه ي استبدادي،خدا پرستيده نمي شود&quot;....و مي بينيم كه پرستيده نمي شود.&lt;/P&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 351px; HEIGHT: 230px&quot; height=268 alt=&quot;تشييع جنازه بازرگان با حضور پرشور مردم&quot; hspace=0 src=&quot;http://i27.tinypic.com/5dpi7p.jpg&quot; width=397 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Jan 2008 18:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dar-astaneh&amp;postid=7</comments>
<dc:creator>dar-astaneh</dc:creator>
<guid>http://dar-astaneh.blogfa.com/post-7.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک توصیه ی برادرانه!</title>
<link>http://dar-astaneh.blogfa.com/post-6.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;انتخابات ديگري در پيش است و كم كم هيجانات قبل از انتخابات و احتمالا&quot; كمي آزادي سخن گفتن از سوي حكومت ايران، براي وكيل المله شدن،فراهم.علاقه اي به بحث در انتخابات،به طور كلي،و انتخابات مجلس هشتم،به طور جزیي،ندارم.تحريم انتخابات و يا حضور در آن، بحث پرچالش هر علاقه مند به آزادي و دموكراسي(اگر به راستي به آنچه كه مي گويد وفادار باشد!!) در ساليان اخير است و تمامي ندارد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فارغ از آنكه آيا حضور در انتخابات در ايران راه گذار از اين مرحله ي جانفرساي تاريخ ايران است يا عدم حضور و نافرماني مدني،اما،روي سخنم با آن دسته از اصلاح طلبان است كه حضور در انتخابات را از براي دموكراسي واجب مي دانند(و باز تأكيد مي كنم كه اگر به راستي به آنچه در باب آزادي و دموكراسي مي گويند باور و اعتقاد راسخ داشته باشند).به خصوص آنكه شوراي نگهبان از هم اكنون با موضع گيريهاي پيش از موعد براي رد صلاحيت كانديداها،شمشير از رو بسته و البته به همين نيز اكتفا نمي نمايند و همان ها كه از زيرتيغ جناب شيخ جنتي مي گذرند در دام تخلفات گسترده ي انتخاباتي مي افتند...و آن اين است كه نهضت آزادي، اخيرا&quot; در بيانيه اي خواستار نظارت هاي بين المللي بر انتخابات مجلس هشتم شده است.فارغ از آنكه چه گروه و دسته اي اين خواسته را مطرح مي نمايد،به عقيده ي اينجانب،اگر اين خواسته چه از سوي تمام اصلاح طلبان علاقه مند به صندليهاي قرمز بهارستان و چه تحول خواهاني كه معتقد به تحريم و عدم حضور در انتخابات هستند، پاي فشاري شود،عليرغم آنكه مطمئنا&quot; حكومت به اين خواسته وقعي نداده، تن در نمي دهد،اما به هر روي با تبليغات مناسب،موجب فشار نهادهاي مستقل بين المللي و نيز افكار عمومي جهان بر عليه انحصارطلبان ايراني براي رعايت حقوق بشر و عقب نشيني حكومت مي گردد.دوم آنكه موجب انسجام و اتحاد بيشتر آزادانديشاني كه در داخل ايران براي آزادي و دموكراسي مبارزه مي كنند با متفكران و آزادانديشان جهاني مي گردد و ايران را از جزيره اي منزوي و جدا از جهان كه ايده آل جزم انديشان ايرانيست بيرون مي آورد و تبليغات منفي برخي رسانه هاي رسانه هاي خارجي را كه مردم ايران را چون دولت ايران،انسانهايي ايدئولوژيك،غيرمنطقي و اهل خشونت معرفي مي نمايند،خنثي كرده،انزواي بيشتر انحصارگرايان را منجر شود.البته تمام آنچه گفتم تنها و تنها با پافشاري و حتي هزينه دادن براي آن امكانپذير است و لاغير.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اگر چه جز گروهي اندك،اكثريت اصلاح طلبان از اين ايده استقبالي نكرده اند و راه خويش مي روند،اما همراهي با اين ايده مي تواند نور شمعي باشد در اين اتاق سياه و از همه سوي بسته.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;البته سخن در باب جزئيات و چگونگي اين نظارت،بايد پس از قبول اوليه و تلويحي اين خواسته از سوي اكثريت،بررسي و تصميم گيري شود.اما آنچه امروز مهم است پذيرفتن اوليه ي آن است كه البته اميد چنداني نيست!!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;...................................................................&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی نوشت:برای آزادی &lt;A href=&quot;http://soskalai.wordpress.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#00ff33&gt;علی کلائی&lt;/FONT&gt; &lt;/A&gt;عزیز که در بند دژخیمان سلطانیسم است و به امید آزادی وطن از چنگال خداوندان زر و زور و تزویر&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Jan 2008 14:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dar-astaneh&amp;postid=6</comments>
<dc:creator>dar-astaneh</dc:creator>
<guid>http://dar-astaneh.blogfa.com/post-6.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قصه ی تو</title>
<link>http://dar-astaneh.blogfa.com/post-5.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;غم مي كشد ما را و مي بيني                        دل مي كشد ما را تو مي داني...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;نشسته ام روي نيمكت پارك. پارك دوران كودكي. دوران رؤياها و زيباييها. هنوز آنقدر نمي دانستم كه اسير دنيا شوم. و بعد در نشناختنش حيران بمانم. دنيا برايم ساده بود و آن: تو بودي. تنها تو. زيبا بودي و پرهيبت. و لبخندي هميشه و گاه اخمي و دعوايي. و همه برايم جذاب. چنان مسحورم مي كرد كه احساس مي كردم بي آن لبخند و بي آن اخم، چه اميد ديگري دارد زندگي ميان مشتي كرم و سوسمار. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;نشسته ام روي نيمكت. چشمانم را بسته ام. صداي كودكي در آن سو و صداي مادري كه ملتمسانه مي خواست كودك بايستد. مي گفت: &quot;آنجا نه... خطرناكه&quot;. كودك بالا و پايين مي پريد و بي نگاهي به مادر، خيز به جلو برمي داشت. و براي كجا؟ فتح فضاي خالي روبرويش و در سينه سپردن هواي پاك يك روز پاييزي. و مادر همچنان ملتمسانه فرياد مي زد...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;نشسته ام روي نيمكت پارك. قرار است كه تو بيايي. به نيت زنده ساختن خاطرات آن ساليان در آغوشم بكشي. و احتمالا&quot; خنده اي و گاه تشري كوتاه. و چه زيبا... آن سالها ناراحت مي شدم. مي گفتم: كه چه؟ نمي خواهم. فقط تأييد و توجه. و همين. و امروز در حسرت لحظه اي از آن اخم و غرولند و گره خوردن دو ابرو شب را به روز مي گذرانم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;پارك سرد است. اما تحمل مي كنم. اصلاً سرما يعني چه؟ نمي فهمم! پر از شور و حرارتم. گرمايي كه همراه با ياد تو بودن در من ظهور مي كند. گر مي گيرم و از شدت حرارت، به ناگاه، شروع به راه رفتن در اتاقم مي كنم. اما امروز حالي ديگرم. با آن همه گرماي درونم كه خفه ام كرده و تب عجيب سراسر وجودم، اما، دكمه هاي پالتو را تا بالا بسته ام. چهره ام در زير يقه هاي آن پنهان شده. كز كرده ام. دستانم را به جيب سپرده ام. خلاصه مثل خرخاكي شده ام! مثل خرخاكي كه از ترس ديده نشدن همين شكلي مي شود. از چه مي ترسم؟ از اينكه ديده بشوم؟ از اينكه از روبرويم بيايي و با لبخندي كنارم بنشيني و نوازشم كني؟ از چه؟ من كه صبح تا شام به يادت بوده ام. در لحظه هاي غصه، با ياد غصه هاي تو، گريه مي كردم. در لحظه هاي شادي، به ياد خنده هاي تو، قهقهه مي زدم. به ياد زيباييهاي تو زيبايي دنيا را مي ديدم. از چه مي ترسم؟ و حتي مي لرزم؟ چرا؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;پارك ساكت است. ساكت و خالي. هوا ابري و صداي كلاغي كه سكوت پارك را مي شكند و باز صداي مادري كه صدا مي زد: آنجا نه... خطرناكه. اما كودك، درست روبرويم، بي خيال، در فضاي سبز پارك بالا و پايين مي پريد. و بي نگاه به مادر خيز برمي داشت. براي فتح فضاي خالي روبرويش و در سينه سپردن هواي پاك يك روز سرد پاييزي.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;قرار بود بيايي. دير كرده اي. خيلي. قرارمان درست همينجا بود. مانند دوران كودكي. آن زمان تو بزرگتر بودي. و زيبا. هر چه مي كردي برايم زيبا بود. مي نشستي و قصه مي گفتي. از همه ي آنچه كه مي دانستي. و شايد در كودكي خودت برايت تعريف كرده بودند. به يادت مانده بود. خيلي خوب. و من البته تنها به تو نگاه مي كردم. به آن چشمها. چشمهاي درشت و سياه. و چروكي كه مدتي بود در زير پلكها جا خوش كرده بود و من با ديدنش مي ترسيدم. ترس از دست دادنت. حق داشتم! و بعد سير مي كردم تا ابروي بلند و كمي نازكت. و فاصله بين دو ابرو كه خطي صاف و عمودي درست شده بود و در لحظه هاي اخمت درهم مي رفت. مي رفتم تا موهاي سياهت. كه چند تار سپيد، يكدستي اش را به هم زده بود. مي پرسيدم: اينها چيه؟ مي گفتي: &quot;دارم پير مي شوم&quot;. و من در دل مي گفتم: &quot;شايد علامت رفتن است&quot; و مي زدم زير گريه. و تو هرگز نمي دانستي كه من چه فكري كرده ام. بعد نگاهم به آن دستها مي افتاد كه ظرافتش را از دست داده بودند و كمي چروك شده بودند... حالا هيچكدام نبودند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;اما قرار بود امروز بيايي. بيايي و راحتم كني. از اين همه انتظار. انتظار آمدنت و در آغوشت آرام گرفتن و شايد گريه كردنم و هق هق كردنم و التماسم كه ديگر نروي. و من تنها با يادت و با خاطراتت زندگي نكنم. و در كودكي ام زندگي نكنم. نمي خواستم. زود رفتي. هنوز خودم را نشناخته بودم كه رفتي. رفتي و هر چه بزرگتر شدم حس نبودنت بيشتر مي شد. كلافه ام مي كرد. به در و ديوار مشت مي زدم. و مانند دوران كودكي گريه مي كردم. هق هق. اما چه فايده؟ كدام &quot;تو&quot; مي شد؟ هيچكدام. اما امروز قرار است بيايي. خودت گفتي. گفتي بيا همانجا كه در كودكي با هم مي آمديم. قدم مي زديم. من مي دويدم و تو فرياد مي زدي: آنجا نه... خطرناكه. اما من به جلو خيز برمي داشتم. براي فتح فضاي خالي روبرويم و در سينه سپردن هواي پاك روزهاي پاييزي.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;ديگر بايد مي آمدي. ده سال! دير نيست؟ قبول كن كه دير است. خسته شدم. من هم انسانم. طاقتي دارم. تحملي. تنهايي دردآور است. تنها، هر چه هم كه جلو بروي معنايي ندارد... خسته شدم. مي خواهم كمي قدم بزنم. اما نه. شايد بيايي و مرا گم كني. بيايي و ببيني كه در نيمكت موعود ننشسته ام. ناراحت شوي. بغض كني و بروي. آن وقت من جطور خنده ات را ببينم؟ يا اخمت را؟ يا آن چشمهاي درشت و سياه و ابروهاي بلند و نازك. چگونه آن دستهاي چروك خورده را در دست بگيرم و از گرمايش دلمردگي اين ساليان را به حيات پيوند دهم؟ چگونه؟ هان! آن وقت دست ديگرت را به سرم بكشي و موهايم را نوازش كني. با لبخند بگويي: &quot;موهايت بلند شده اند. برو كوتاه كن&quot;. چند ساعت است كه نشسته ام؟ نمي دانم. اينجا ساعت معنا ندارد. مي آيي؟ نمي آيي؟ بايد بروم؟ پس چرا گفتي؟ اصلاً كي به من گفتي بيا سر موعود هميشگي، همان نيمكت وعده گاه هميشه مان؟ آيا گفتي كه چه زماني وعده ي ديدارمان باشد؟... نمي دانم. بايد بروم. نيامدي و باز انتظار. شايد ده سال ديگر يا بيشتر. در حسرت ديدارت، به كودكي ام پيوند بخورم و دوباره بچه بشوم. بالا و پايين بپرم و به جلو خيز بردارم. تو بگويي &quot;اينجا نه... خطرناكه&quot;. ومن به فكر فتح فضاي خالي روبرويم و در سينه سپردن هواي پاك يك روز پاييزي.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;... اما نه. آمدي. درست ديدم. خودت بودي. اول بويت را حس كردم. حس كردم كه همين اطرافي. باز همان تب و همان گر گرفتن سراپايم را گرفت. عرق كردم. دگمه ي پالتويم را باز كردم و دستهايم را از جيب درآوردم. خودت بودي. خدايا! اين چه لطفي است كه به من كردي؟ پاداش ده سال به يادش بودن است كه او را دوباره به سويم فرستادي؟ خودش بود. سپيدي از دور آمد. هر چه نزديكتر مي شد بويش را بيشتر حس مي كردم. و بعد سفيدي گيسوان كه در هرم باد به آسمان مي رفت و پايين مي آمد و به شانه هايش مي ريخت. چرا اينقدر سفيد شده بود؟ هر لحظه از هوش مي رفتم و باز به هوش مي آمدم. چه لحظه اي. خداوندا! چه بايد بكنم؟ دست و پايم را گم كرده بودم. و او مي آمد. با لبخندي بر لبانش و زمزمه اي كه نمي فهميدم چيست. لباس بلند سفيدي پوشيده بود و بعد چشمان درشت و سياهش را ديدم كه برق مي زد. هنوز زيبا بود. دهانم خشك شده بود. چه بايد مي كردم؟ دهانم باز مانده بود. كلام از آن بيرون نمي آمد. هر چه تلاش كردم نشد. نفسم بند آمده بود. نزديكتر شد و كنارم نشست: &quot;بزرگ شده اي. خيلي بزرگ شده اي&quot;. راست مي گفت. بيخودي بزرگ شده بودم. آن هم ده سال! &quot;ولي به نظرم كمي كم حرف شده اي&quot;. نه. كم حرف نشده بودم. زبانم بند آمده بود. با هر بدبختي بود گفتم: &quot;نه!... نمي دانم... شايد...&quot;. تو خنديدي. دستم را گرفتي و با دست ديگرت موهايم را نوازش كردي: &quot;موهايت بلند شده اند. برو كوتاه كن.&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;... صدايي گفت: &quot;پاشو ببين ديشب چه برفي آمده! همه ي اداره ها تعطيل شده.&quot; يكدفعه از روي نيمكت افتادم روي تخت خواب. داخل يك اتاق كه روبرويش قفسه كتاب بود و كنارش يك ضبط قديمي روي يك ميز كوچك و كنارش انبوهي از نوار و سي دي به هم ريخته كه بي نظم روي هم افتاده بودند. تو هنوز روي نيمكت بودي؟ تنها بودي؟ يا تو هم رفتي؟ من اينجا چه مي كردم؟ پس چه شد؟ چرا تنهايت گذاشته بودم؟ من كه براي ديدنت لحظه شماري مي كردم. پس چه شد؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&quot;بلند شو ببين چه خبره! برف غوغايي كرده.&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;صدا را مي شناختم. خواهرم بود. بالاي سرم. اين وقت صبح خانه ي ما چه مي كند؟ مگر نبايد برود به اداره اش؟ من كجايم؟ &quot;تو&quot; تنها ماندي؟ من در اين اتاق كوچك چه مي كنم؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;رفتم كنار پنجره. خواهرم راست مي گفت. برف غوغايي به پا كرده بود. هيبتش حيوانات دو پا را مسخ خويش كرده بود. آنقدر كه همه به كنج خانه هايشان خزيده بودند و از پشت پنجره هنرنماييش را نظاره مي كردند. برف زيبايي بود. مثل تو. تو كه همراه با برف آمدي. اما اين ماند و تو رفتي...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;(تقديم به او كه ده سال پيش، با رفتن از این جهان، تكه اي از دل ما را با خود برد... به مادرم...)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Jan 2008 13:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dar-astaneh&amp;postid=5</comments>
<dc:creator>dar-astaneh</dc:creator>
<guid>http://dar-astaneh.blogfa.com/post-5.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>منورالفکران محکوم و قصه ی جنینی!</title>
<link>http://dar-astaneh.blogfa.com/post-4.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;پرو‍‍‍‍‍ژه ي ملت سازي بر پايه ي هويت مشترك از دوران رضاخان آغاز شد. اگر چه مشروطيت سرآغاز آشنايي ايرانيان با معجزات شهر فرنگ بود و منورالفكر آشناشده با بهشت غربي براي رهايي از گنداب جامعه ي وبازده ي ايران، مفاهيم جديد از غرب مي آورد و &quot;عاميون&quot; و &quot;اعتداليون&quot; مي ساخت، اما حقيقتاً رضاخان آغازكننده ي راهي شد كه صد سال پيشتر از آن اروپاييان خسته از تعصب كليسا و جنگ و فقر و فساد حاكم بر جامعه، بر پايه ي هويت مشترك چون تاريخ، نژاد، زبان يا هر چيز ديگر آغازيده بودند. قرارداد اجتماعي بسته بودند و با آن قرارداد مشترك ملت ساخته بودند. و چنين شد كه ملت فرانسه از ملت اسپانيا و ايتاليا و... همه از هم جدا گشتند. و بعد، همين ملت بخشي از حقوق خويش را به دولت واگذار نمود و دولت شد نماينده ي ملت و عوامانه بگوييم نوكر ملت.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما ايران چه بود؟ كشوري سرخورده از روس و انگليس و از همه مهمتر تحقيرشده از عهدنامه تركمانچاي و گلستان. مردمي فقير با مذهبي عوامانه. علم پزشكي، خوردن آب جوشيده ي مدفوع الاغ بود براي رفع دل درد! مذهب، دست به دامان شيخ و روحاني شدن بود براي دعاي رفع چشم زخم. و فقهي فرسوده از احكام نجاسات و طرز ورود به توالت براي رفع حاجت. نظام قضاوت قضات شرعي را مي پروراند كه مردم از شدت ظلمش ترجيح به سكوت مي دادند تا اقامه ي دعوا و اداي حق. در كشوري با اكثريت روستايي و بيسواد. ذهني بسته و بريده از آنچه فرسنگها دورتر در اروپا طوفاني به پا كرده بود و كن فيكوني كه قرباني مي گرفت. و حكامي از ايل قاجار كه كودن بودنشان در پس آن طوفان بيشتر به چشم مي آمد و عجيب در ذوق مي زد!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گر چه مشروطيت عقيم ماند و اگر هم زاييد كور و كچل از آب در آمد، اما منورالفكران (همان روشنفكران بعدي) كه آن موهبات غرب را بسيار دور مي ديدند و پارلمان آزاد را براي مشتي بي سواد در جامعه اي بيمار و پادشاهاني بي اراده كه از پادشاهي تنها زن بارگي و حرمسرا سازي را خوب ياد گرفته بودند بدون نفع، دست به دامان قلدري شدند با قدي برافراشته و البته بي سواد. اما هر چه بود بي اراده نبود و كوچك مغزي احمدشاه را كه مي رفت باعث تجزيه ي ايران شود جبران مي كرد. پس راه در اين ديدند و اطراف او را گرفتند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اگر چه امروز در پس خس و خاشاك تبليغات وحشتناك براي عدم آزادانديشي، دوربيني و تيزبيني سخت است و جانفرسا، اما با كمي وجدان پاك بايد پرسيد در زمانه اي كه كشور در آماج حملات متعدد بود و روسيه ي تزاري به لطايف الحيلي به تهران مي آمد براي اشغال، و بوي تجزيه و برافراشتن علم استقلال طلبي از هر تكه اي به مشام مي رسيد، در زمانه اي كه اكثريت روستانشين حتي در نوشتن نام كانديداي خويش براي انداختن در صندوق رأي (گيرم كه انتخابات سالم و عاري از هر گونه تقلب برگزار مي شد) عاجز بودند، سخن از پيشرفت و آزادي و دموكراسي معنايي داشت؟ آن هم در سيستم ملوك الطوايفي آن دوران كه هر چه از تهران دور مي گشتي حاكم شهر و خان روستا قدرت بيشتري داشت و دايره ي اختياراتش گسترده تر.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پس چون شمع به دور پروانه گشتند و رضاخان شد نماد ايران تا آنكه يكپارچگي و استقلال ايران حفظ شود. اما براي &quot;ملت سازي&quot;، ملت ايراني نياز بود (و نه قوم و قبيله كه تنها تعصبات قومي پديد مي آورد و بس) و به همين روي روشنفكران جمع گشتند براي يافتن نقطه ي مشترك ايراني. اين كه ايران چه بوده و همه ي ما از چه هستيم. ابوالحسن فروغي در نطق خويش در مراسم تاجگذاري رضاخان، او را &quot;پادشاهي نژاده و ايران نژاد&quot; و  &quot;وارث تاج و تخت كيان&quot; و ناجي ايران و احياگر شاهنشاهي باستان و غيره و غيره خواند. مرحوم پيرنيا (مشيرالدوله) سه جلد تاريخ ايران باستان نوشت و بنياد فرهنگ ايران شروع به هويت سازي كرد. براي نمادها و دانشمندان تاريخي ايراني جشنها برپا كردند و در كتابهاي درسي از قهرمانان ايراني سخن گفتند. مرحوم فروغي و غني و ديگران تصحيح بر حافظ و خيام نوشتند و خلاصه آنكه احياي هويت با سختكوشي آغاز شد. و همه ي اينها براي چه بود؟ يافتن هويت مشترك جمعي براي رسيدن به آنچه غرب بدان رسيده بود: دولت-ملت. و سرانجام كه چه؟ ايجاد روحيه ي خودباوري براي رفتن به سوي تجدد و به قول داريوش آشوري: مدرنيت.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مظاهر غربي شروع به ساختن شد و شهرها تميز و زيبا شدند و خيابانها سنگفرش. سينما به عنوان نمادي براي جلوه گري تمدن مدرن گسترش يافت و راه آهن سراسري، شمال را به جنوب ايران متصل نمود (به ياد دارم در دوران كودكي و مدرسه، معلم به ما يادآوري مي كرد كه راه آهن فقط و فقط به توصيه ي انگليسيان و كوچ سربازان و چشم آبيان براي ياري قواي روس ايجاد گشت. به راستي كه انصاف هم خوب چيزيست!!)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از همه مهمتر دانشگاه در ايران ساخته شد و عده اي نيز مستشار و استاد براي تدريس علوم جديده به ايران آمدند تا بگويند از وقايعي كه سالها بود غرب بدان رسيده بود و ايراني در خواب هم نمي ديد. عده اي ديگر نيز براي تحصيل به فرنگ رفتند تا علم و صنعت بياموزند و به عنوان تحفه به ايران بياورند. نظام نوين نظامي و ارتش يكپارچه به عنوان يكي از اساسي ترين اصلهاي ايجاد دولت-ملت قدرتمند ايجاد شد و خلاصه آنكه تمام آنچه كه براي ساخت دولت-ملت مدرن نياز بود بايد كه ساخته مي شد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;..............................................................................&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تاريخ تأكيد مي كند كه بسباري از دانشمندان و متفكران و روشنفكراني كه دل در قدرت و قلدري و تحكم رضاشاه داده بودند از دم تيغ همو گذشتند. مرحوم علي اكبرخان داور، از وزراي رضاخان، كه بحق پدر دادگستري نوين ايران است و بسياري از مظاهر دادگستري نوين چون دادسرا و ديوان عالي كشور و... به مدد تلاشهاي او به انجام رسيد، از ترس رضاخان، مجبور به خودكشي شد. هزاران آزاد انديش و روزنامه نگار به زندان و شكنجه گرفتار آمدند و رجال سياسي آزاد انديشي چون مصدق ها و مدرس ها به چه فشارها كه نيفتادند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما انديشمند منصف مي پرسد: اجراي مظاهر دموكراسي در جامعه ي صفر و زير صفر دوره ي قاجاريه چه چيز جز فرو رفتن در گندابي بيشتر به ارمغان مي آورد؟ آن هم اجراي مظاهر جامعه اي كه از صد هم گذشته بود!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;روشنفكران دوره ي رضاخان براي جلوگيري از تجزيه ي ايران و آغاز به ساختن ابتدايي ترين اصول كشور مدرن كه همانا &quot;ملت&quot; بود دست به دامان قزاق ميرپنج شدند. و اگر چه برخي قرباني او نيز گشتند، اما حق آن است كه بگوييم قرباني ترقي ايران (عليرغم اشتباهات فاحششان ) گشتند. آنان تنها راه ترقي ايران را همين ساختن ابتدايي ترين اصول تمدن مدرن مي دانستند كه در ايران نبود. اگر چه اشتباهاتي بزرگ داشتند كه در اين مقال قصد بر بيان آن نيست، اما به راستي آنان اصول اوليه ي ترقي و رشد را دقيق شناختند: دولت-ملت. وقتي كشور در آستانه ي فروپاشي و تجزيه است آيا نشستن و نگريستن آنچه كه به نابودي مي رود حماقت نيست؟ وقتي مردمي، تنها با علقه هاي قومي و قبيله اي، بي هيچ احساس مسؤوليت ملي، زندگي كنند آيا آزادي و دموكراسي معنايي دارد؟ وقتي شناختي از علوم جديده نيست و انسان متمدن و تحصيلكرده نباشد، جامعه ي آزاد كه خصلت چنين مردمانيست، لطيفه اي خنده دار نيست؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پروژه ي &quot;ديكتاتور صالح&quot; با جنگ جهاني دوم و تبعيد رضاخان عقيم ماند. بیگمان با نگاه امروزين اين پروژه، پروژه اي محكوم است. نه ايران امروز آن ملوك الطوايف است و نه مردم آن انسانهاي بيسواد و كوته فكر. قشر تحصيلكرده فراوانند و نيازهاي آزادي خواهانه براي انسانهاي آشنا با حداقلهاي دموكراسي واجبتر از نان شب. حقوق بشر داريم و شعبه هاي گوناگون دانشگاه. اما با نگاه آن روزي، حق اين است كه محترمانه به آن روشنفكران استبدادطلب بنگريم و واقع بينانه در مورد تاريخ و آنچه كه بوديم قضاوت كنيم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بي ترديد آنچه اتفاق افتاد و حمايت بخش زيادي از روشنفكران و دانشمندان زمان از رضاخان و انسانها كه او وقيحانه كشت و شكنجه ها كه داد و مجلس شوراي ملي كه بدلي بدتركيب از اصلش در غرب بود و روزنامه نگاران و آزاد انديشاني كه به حبس و تبعيد فرستاد با نگاه حقوق بشر امروزينمان محكوم است. اما كمي انصاف به خرج دهيم: آيا به جنين مي توان علم فيزيك آموخت؟!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 433px; HEIGHT: 209px&quot; height=154 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i17.tinypic.com/8ebj62b.jpg&quot; width=535 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Jan 2008 10:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dar-astaneh&amp;postid=4</comments>
<dc:creator>dar-astaneh</dc:creator>
<guid>http://dar-astaneh.blogfa.com/post-4.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
