تبليغاتX
در آستانه - پان ایرانیستها، شباهتها و چند نکته
.آسمان را بگو از الماس ستارگانش خنجری به من دهد...
 پان ایرانیستها، شباهتها و چند نکته

چند روز اخير فرصتي دست داد تا وبلاگ و تارنگار چند پان ايرانيست و سلطنت طلب را مطالعه كنم. برايم جالب بود بدانم كه آن انقلاب را چگونه تحليل مي كنند و چرايي آن را چه مي دانند. و جالب آنكه هر چه گشتم شباهتها بين تفكرات و فلسفه ي سياسي آنان با حكومتگران و طرفداران ولايت فقيه امروزين يافتم!

طبيعي ست كه انقلابيون را، همة با هر طيف و گروهي كه بودند و بي هيچ تحليل منطقي و واقع بينانه از ساختاري كه محمدرضا پهلوي ساخت و منجر به آن دگرگوني شد، خائن مي دانند و وطن فروش. انقلابيون از غرب و آمريكا پول گرفتند و آمدند و بردند و كشتند و سوختند و رفتند! حكومت شاهنشاه آريامهر (لفظي كه به كار مي برند) ايران را به سربلندي رسانده بود و سران كشورهاي صنعتي جهان در گوادلوپ پي به اين نكته بردند كه شاه بايد رخت بربندد و نتيجه شد انقلابي كه ديديم. اما مسئله اينجاست:

1- جز حكومتيان امروز كسي با شاه سابق پدركشتگي ندارد. شاه، خود، مؤثرترين فرد در ايجاد انقلاب بود. او با دست بردن در قانون اساسي، خود تيشه به ريشه ي خويش زده، سلطنت را به كناري نهاده، قباي حكومت پوشيد. قباي حكومت بر تن كردن شاه ايران با مصونيت از انتقاد نسبتي غريب دارد با مقام شبه خدايي ولي فقيه بي هيچ حق انتقادي از سوي شهروندان و روشنفكران. اگر جز اين بود مدركي در صحت گفتارتان بياوريد تا همگان روشن شوند. بايد به اين برادران رمانتيك گفت: اگر آن زمان كه مصلحاني چون مرحوم مصدق و ديگر ياران او در جبهه ي ملي با حفظ سلطنت و با تكيه و پشتيباني از قانون اساسي مشروطه، معتقد بودند كه شاه بايد سلطنت كند و نه حكومت و اصلاحات اساسي را با تكيه بر قانون و حفظ حقوق اوليه ي انسان، چون آزادي، به سرانجام مي رساندند، هرگز كار به براندازي نمي كشيد و نتيجه ي كار به بنيادگرايان اسلامي نمي رسيد.

شاه ايران مغرور از پول نفت و مجيزگويي و دست بوسي، مقامي شبه خدايي يافته بود و "تويي سايه ي خدا تويي" شعار زمانه. چون حكومت امروزين براي غربيان قصه مي بافيد و هرگونه شكنجه در زندانها را، نه تنها منكر مي شد كه حتي حضور زنداني سياسي در زندانها را. همان احزاب از بالا درست شده را منحل نمود و به مانند كشورهاي توتاليتر كمونيستي (رژيمهاي توتاليتر چه شباهت غريبي با يكديگر دارند!) حزب سراسري رستاخيز تشكيل نمود كه همگان بايد يا در حزب عضويت يابند و يا پاسپورت به دست كشور را ترك نمايند. اين واقعيات و صدها واقعيت ديگر را مي توان انكار كرد؟

2- براندازي از طريق كنفرانس گوادلوپ؟ كسي منكر آن كنفرانس معروف نيست. اما به راستي با علم آموزي و دوري از احساس و رفتارهاي هيجاني مي توان به پاسخهايي در خور رسيد!

انقلاب را كسي به وجود نمي آورد. انقلاب شدني ست. انقلاب نتيجه ي سلسله فعل و انفعالات و كشمكشهاي دروني يك جامعه است كه ناگهان به منقلب نمودن كل اساس يك حكومت منجر مي گردد. انقلاب نتيجه ي نيازهاي دروني يك جامعه است كه پاسخي نيافته و جامعه در حركتي خودجوش، قفس مي شكند كه رهايي يابد. نيازهايي چون تضاد طبقاتي، آزادي، عدالت، نيازهاي معنوي و... انقلاب نتيجه ي حركت عموم يك جامعه است و نه عده اي كوچك و مزدور.

انقلاب نتيجه ي فعاليت هيچ كشور خارجي نيست. البته و صد البته كشورهاي خارجي در تسريع پيروزي انقلاب بي تأثير نبودند. مانند آنكه در خياباني به سوي مقصدي مي روي. مقصد مشخص است. اما با توجه به حركت اتومبيلهاي ديگر و اطراف، سرعت اتومبيلت تند و كند مي شود. و ممكن است كه ديرتر يا زودتر به مقصد برسي. اما آيا اتومبيلهاي ديگر از آغاز تو را به حركت در راه مقصدي وامي دارند؟ كنفرانس گوادلوپ در دي ماه 57 پس از اوج گيري تظاهرات و اعتصابات و فلج شدن جامعه، براي خاموش ساختن آن انقلاب بود و بس. (در مقالي ديگر به طور مفصل علل و جريان آن را شرح مي دهم). اگر شاه ايران به قدر كافي احساس استقلال مي نمود، مي توانست نرود و البته اين كار براي او عواقب سهمگيني داشت.

امروزه نيز حكومت اسلامي دست غربي را در هر واقعه اي بر عليه اش آشكار مي بيند. از 18 تير تا روزنامه هاي موسوم به زنجيره اي و تا هر آنچه كيان حكومت را به لرزه افكند. بي هيچ تفكري به نيازهاي حياتي جامعه... و اين است آثار توهم توطئه در (خود ايراني) و دوري از خردورزي.

3- جمهوري اسلامي در هر آنچه موفقيت كسب نمايد، آب از آب تكان نمي خورد. به جز عده اي، اكثريت را خوشحال نمي كند. دوره ي پهلوي نيز همين بود. عليرغم آنچه امروز در صدا و سيماي حكومتي ايران و به مدد تبليغات وسيع و سانسور به خورد مردم مي دهند و همه چيز را در دوره ي پهلوي سياه مي نمايانند، حكومت پهلوي منشأ اجراي پروژه هاي بزرگي شد كه نام بردن از آنها مثنوي هفتاد من است. اما به دليل آنكه مردم و تحصيلكردگان مستقل از حكومت، برخي مفاسد ديگر چون خفقان و رياكاري كه اساس هر حكومت توتاليتر و استبدادي ست را با گوشت و پوست و خون خويش لمس مي نمودند، هرگز آنان را به عدم انقلاب ترغيب نكرد و نتيجه را خود مي دانيد. كافيست به روزنامه ها و رسانه هاي صوتي تصويري آن روزگار بنگريد تا رياي حاكم بر جامعه و نيز سانسور را ببينيد.

انرژي هسته اي ايران، حتي اگر موفقيتي بزرگ محسوب گردد، از لطيفه هاي زيباي اس ام اس هاي تلفن هاي همراه شده است! اين به دليل همان نكته ي بالاست كه عنوان كردم. درخشنده ترين موفقيتها در حكومت هاي استبدادي هيچ انگاشته مي شود.

4- انقلاب ايران، هر چه بود، همان گونه كه گفتم، علت و معلولي داشت. آنچه بعد از 30 سال ما را به امروز كشاند، ايدئولوژيهاي زيبا و سطحي بود كه مردم بيچاره براي رهايي از آن حكومت، به دامش افتادند و جان دادند و شكنجه شدند. اما پس از انقلاب، با رفتن دشمن مشترك و سقوط نظام شاهنشاهي، آن علف هرز فرهنگ ايراني (قصد بر توهين به فرهنگ و تاريخ پربار ايراني نيست) عود نمود. همه به جان هم افتادند و در موقع سهم خواهي، خوي استبدادي هزاران ساله همه را به جان هم افكند و البته روحانيت به دلايل مختلف كه از اين مقال بيرون است قافيه را برد. حال چه شده است كه به جاي يافتن راهي به سوي حاكميت واقعي ملت كه همانا دموكراسي است و آزادي، سيكل چرخان تاريخ تكرار مي كنيم و شاه پرست مي شويم؟ شبه خداي ديگر، اما از نوع كراواتي؟!

5- دقيق كه بنگريم، به قول مسعود بهنود، روشنفكران همواره مظلومان هر دو دوره ي پيش و پس از انقلابند و سر به زير تيغ دارند. و اين است طنز تلخ تاريخ معاصر ما!

 

|+| نوشته شده توسط شهاب عسگری در سه شنبه 23 بهمن1386  |
 
 
بالا