غم مي كشد ما را و مي بيني دل مي كشد ما را تو مي داني...
نشسته ام روي نيمكت پارك. پارك دوران كودكي. دوران رؤياها و زيباييها. هنوز آنقدر نمي دانستم كه اسير دنيا شوم. و بعد در نشناختنش حيران بمانم. دنيا برايم ساده بود و آن: تو بودي. تنها تو. زيبا بودي و پرهيبت. و لبخندي هميشه و گاه اخمي و دعوايي. و همه برايم جذاب. چنان مسحورم مي كرد كه احساس مي كردم بي آن لبخند و بي آن اخم، چه اميد ديگري دارد زندگي ميان مشتي كرم و سوسمار.
نشسته ام روي نيمكت. چشمانم را بسته ام. صداي كودكي در آن سو و صداي مادري كه ملتمسانه مي خواست كودك بايستد. مي گفت: "آنجا نه... خطرناكه". كودك بالا و پايين مي پريد و بي نگاهي به مادر، خيز به جلو برمي داشت. و براي كجا؟ فتح فضاي خالي روبرويش و در سينه سپردن هواي پاك يك روز پاييزي. و مادر همچنان ملتمسانه فرياد مي زد...
نشسته ام روي نيمكت پارك. قرار است كه تو بيايي. به نيت زنده ساختن خاطرات آن ساليان در آغوشم بكشي. و احتمالا" خنده اي و گاه تشري كوتاه. و چه زيبا... آن سالها ناراحت مي شدم. مي گفتم: كه چه؟ نمي خواهم. فقط تأييد و توجه. و همين. و امروز در حسرت لحظه اي از آن اخم و غرولند و گره خوردن دو ابرو شب را به روز مي گذرانم.
پارك سرد است. اما تحمل مي كنم. اصلاً سرما يعني چه؟ نمي فهمم! پر از شور و حرارتم. گرمايي كه همراه با ياد تو بودن در من ظهور مي كند. گر مي گيرم و از شدت حرارت، به ناگاه، شروع به راه رفتن در اتاقم مي كنم. اما امروز حالي ديگرم. با آن همه گرماي درونم كه خفه ام كرده و تب عجيب سراسر وجودم، اما، دكمه هاي پالتو را تا بالا بسته ام. چهره ام در زير يقه هاي آن پنهان شده. كز كرده ام. دستانم را به جيب سپرده ام. خلاصه مثل خرخاكي شده ام! مثل خرخاكي كه از ترس ديده نشدن همين شكلي مي شود. از چه مي ترسم؟ از اينكه ديده بشوم؟ از اينكه از روبرويم بيايي و با لبخندي كنارم بنشيني و نوازشم كني؟ از چه؟ من كه صبح تا شام به يادت بوده ام. در لحظه هاي غصه، با ياد غصه هاي تو، گريه مي كردم. در لحظه هاي شادي، به ياد خنده هاي تو، قهقهه مي زدم. به ياد زيباييهاي تو زيبايي دنيا را مي ديدم. از چه مي ترسم؟ و حتي مي لرزم؟ چرا؟
پارك ساكت است. ساكت و خالي. هوا ابري و صداي كلاغي كه سكوت پارك را مي شكند و باز صداي مادري كه صدا مي زد: آنجا نه... خطرناكه. اما كودك، درست روبرويم، بي خيال، در فضاي سبز پارك بالا و پايين مي پريد. و بي نگاه به مادر خيز برمي داشت. براي فتح فضاي خالي روبرويش و در سينه سپردن هواي پاك يك روز سرد پاييزي.
قرار بود بيايي. دير كرده اي. خيلي. قرارمان درست همينجا بود. مانند دوران كودكي. آن زمان تو بزرگتر بودي. و زيبا. هر چه مي كردي برايم زيبا بود. مي نشستي و قصه مي گفتي. از همه ي آنچه كه مي دانستي. و شايد در كودكي خودت برايت تعريف كرده بودند. به يادت مانده بود. خيلي خوب. و من البته تنها به تو نگاه مي كردم. به آن چشمها. چشمهاي درشت و سياه. و چروكي كه مدتي بود در زير پلكها جا خوش كرده بود و من با ديدنش مي ترسيدم. ترس از دست دادنت. حق داشتم! و بعد سير مي كردم تا ابروي بلند و كمي نازكت. و فاصله بين دو ابرو كه خطي صاف و عمودي درست شده بود و در لحظه هاي اخمت درهم مي رفت. مي رفتم تا موهاي سياهت. كه چند تار سپيد، يكدستي اش را به هم زده بود. مي پرسيدم: اينها چيه؟ مي گفتي: "دارم پير مي شوم". و من در دل مي گفتم: "شايد علامت رفتن است" و مي زدم زير گريه. و تو هرگز نمي دانستي كه من چه فكري كرده ام. بعد نگاهم به آن دستها مي افتاد كه ظرافتش را از دست داده بودند و كمي چروك شده بودند... حالا هيچكدام نبودند.
اما قرار بود امروز بيايي. بيايي و راحتم كني. از اين همه انتظار. انتظار آمدنت و در آغوشت آرام گرفتن و شايد گريه كردنم و هق هق كردنم و التماسم كه ديگر نروي. و من تنها با يادت و با خاطراتت زندگي نكنم. و در كودكي ام زندگي نكنم. نمي خواستم. زود رفتي. هنوز خودم را نشناخته بودم كه رفتي. رفتي و هر چه بزرگتر شدم حس نبودنت بيشتر مي شد. كلافه ام مي كرد. به در و ديوار مشت مي زدم. و مانند دوران كودكي گريه مي كردم. هق هق. اما چه فايده؟ كدام "تو" مي شد؟ هيچكدام. اما امروز قرار است بيايي. خودت گفتي. گفتي بيا همانجا كه در كودكي با هم مي آمديم. قدم مي زديم. من مي دويدم و تو فرياد مي زدي: آنجا نه... خطرناكه. اما من به جلو خيز برمي داشتم. براي فتح فضاي خالي روبرويم و در سينه سپردن هواي پاك روزهاي پاييزي.
ديگر بايد مي آمدي. ده سال! دير نيست؟ قبول كن كه دير است. خسته شدم. من هم انسانم. طاقتي دارم. تحملي. تنهايي دردآور است. تنها، هر چه هم كه جلو بروي معنايي ندارد... خسته شدم. مي خواهم كمي قدم بزنم. اما نه. شايد بيايي و مرا گم كني. بيايي و ببيني كه در نيمكت موعود ننشسته ام. ناراحت شوي. بغض كني و بروي. آن وقت من جطور خنده ات را ببينم؟ يا اخمت را؟ يا آن چشمهاي درشت و سياه و ابروهاي بلند و نازك. چگونه آن دستهاي چروك خورده را در دست بگيرم و از گرمايش دلمردگي اين ساليان را به حيات پيوند دهم؟ چگونه؟ هان! آن وقت دست ديگرت را به سرم بكشي و موهايم را نوازش كني. با لبخند بگويي: "موهايت بلند شده اند. برو كوتاه كن". چند ساعت است كه نشسته ام؟ نمي دانم. اينجا ساعت معنا ندارد. مي آيي؟ نمي آيي؟ بايد بروم؟ پس چرا گفتي؟ اصلاً كي به من گفتي بيا سر موعود هميشگي، همان نيمكت وعده گاه هميشه مان؟ آيا گفتي كه چه زماني وعده ي ديدارمان باشد؟... نمي دانم. بايد بروم. نيامدي و باز انتظار. شايد ده سال ديگر يا بيشتر. در حسرت ديدارت، به كودكي ام پيوند بخورم و دوباره بچه بشوم. بالا و پايين بپرم و به جلو خيز بردارم. تو بگويي "اينجا نه... خطرناكه". ومن به فكر فتح فضاي خالي روبرويم و در سينه سپردن هواي پاك يك روز پاييزي.
... اما نه. آمدي. درست ديدم. خودت بودي. اول بويت را حس كردم. حس كردم كه همين اطرافي. باز همان تب و همان گر گرفتن سراپايم را گرفت. عرق كردم. دگمه ي پالتويم را باز كردم و دستهايم را از جيب درآوردم. خودت بودي. خدايا! اين چه لطفي است كه به من كردي؟ پاداش ده سال به يادش بودن است كه او را دوباره به سويم فرستادي؟ خودش بود. سپيدي از دور آمد. هر چه نزديكتر مي شد بويش را بيشتر حس مي كردم. و بعد سفيدي گيسوان كه در هرم باد به آسمان مي رفت و پايين مي آمد و به شانه هايش مي ريخت. چرا اينقدر سفيد شده بود؟ هر لحظه از هوش مي رفتم و باز به هوش مي آمدم. چه لحظه اي. خداوندا! چه بايد بكنم؟ دست و پايم را گم كرده بودم. و او مي آمد. با لبخندي بر لبانش و زمزمه اي كه نمي فهميدم چيست. لباس بلند سفيدي پوشيده بود و بعد چشمان درشت و سياهش را ديدم كه برق مي زد. هنوز زيبا بود. دهانم خشك شده بود. چه بايد مي كردم؟ دهانم باز مانده بود. كلام از آن بيرون نمي آمد. هر چه تلاش كردم نشد. نفسم بند آمده بود. نزديكتر شد و كنارم نشست: "بزرگ شده اي. خيلي بزرگ شده اي". راست مي گفت. بيخودي بزرگ شده بودم. آن هم ده سال! "ولي به نظرم كمي كم حرف شده اي". نه. كم حرف نشده بودم. زبانم بند آمده بود. با هر بدبختي بود گفتم: "نه!... نمي دانم... شايد...". تو خنديدي. دستم را گرفتي و با دست ديگرت موهايم را نوازش كردي: "موهايت بلند شده اند. برو كوتاه كن."
... صدايي گفت: "پاشو ببين ديشب چه برفي آمده! همه ي اداره ها تعطيل شده." يكدفعه از روي نيمكت افتادم روي تخت خواب. داخل يك اتاق كه روبرويش قفسه كتاب بود و كنارش يك ضبط قديمي روي يك ميز كوچك و كنارش انبوهي از نوار و سي دي به هم ريخته كه بي نظم روي هم افتاده بودند. تو هنوز روي نيمكت بودي؟ تنها بودي؟ يا تو هم رفتي؟ من اينجا چه مي كردم؟ پس چه شد؟ چرا تنهايت گذاشته بودم؟ من كه براي ديدنت لحظه شماري مي كردم. پس چه شد؟
"بلند شو ببين چه خبره! برف غوغايي كرده."
صدا را مي شناختم. خواهرم بود. بالاي سرم. اين وقت صبح خانه ي ما چه مي كند؟ مگر نبايد برود به اداره اش؟ من كجايم؟ "تو" تنها ماندي؟ من در اين اتاق كوچك چه مي كنم؟
رفتم كنار پنجره. خواهرم راست مي گفت. برف غوغايي به پا كرده بود. هيبتش حيوانات دو پا را مسخ خويش كرده بود. آنقدر كه همه به كنج خانه هايشان خزيده بودند و از پشت پنجره هنرنماييش را نظاره مي كردند. برف زيبايي بود. مثل تو. تو كه همراه با برف آمدي. اما اين ماند و تو رفتي...
(تقديم به او كه ده سال پيش، با رفتن از این جهان، تكه اي از دل ما را با خود برد... به مادرم...)
|
+| نوشته شده توسط
شهاب عسگری در سه شنبه 18 دی1386
|