ايرانيان، اول بار، در كارزار با روس، عيار خويش سنجيدند. آن زمان كه به مدد توپ و تفنگ امروزي، تكه تكه خاك ايران از دست دادند و شاهزاده ي جوان، عباس ميرزا، دردمندانه دليل آن افتضاح را مي جست. و البته عمر او كفاف نداد و نديد انقلاب مشروطه را با آن دبدبه و كبكبه كه در تاريخ بماند و به مدد آن اقوام قاجارش، جز در دوران استبداد صغير، از استبداد چندين ساله عقب نشيني كردند.
نبرد ايران و روس، نبرد سنت و مدرنيسم بود. ايران با آن سلاح و دستگاه قديمي در برابر روسي قرار گرفت كه قطبي از دنيا بود و همگام با جريان مدرنيت جوان كه از اروپا سر درآورده بود، نفس كش مي طلبيد. و نيز جنبش مشروطيت كه تنها و تنها آنچه مي خواست پاي در گليم خويش بردن شاه بود و حكومت قانون و حضور قدرت مردم براي تصميم گيري در مصالح آنان. و اگر نبود مدرنيسم و اومانيسم تولد يافته در دل آن كه از اروپا سر درآورده بود، حرمت بخشيدن به انسان كه از الطاف آن افكار مدرن بود، در ايران نيز معنايي نداشت و مشروطه اي نيز به وقوع نمي پيوست.
حتي همان شيخ فضل اله لجباز و يكدنده كه سر در آخور داشت و چشم بر توبره، معناي آن نبرد را نفهميد و هرگز درك نكرد كه اين انقلاب و جنبش مشروطيت، اول قرباني كه مي گيرد، خود اوست. پس در آغاز با مغزي پوسيده و فقه انديش براي تأسيس عدالت خانه همراه موج گشت و البته در پايان به ياري "پادشاه اسلام پناه" آمد و در آخر نيز جريان اعدام كه مي دانيد.
رضا شاه، گر چه قلدر بود و "سايه ي خدا!"، اما نياز زمانه بود. در پي افكار مدرن، البته، ناجوانمردانه كشت و زندان كرد و به توبره كشيد. اما سنگ بناي اولين مظاهر مدرن را برقرار نمود و با آنكه بيسواد بود، دانشگاه ساخت. رضاشاه، آنچه در تواريخ نوشته اند و گفته اند، هرگز مدرن نبود و متجدد مآبانه زندگي و انديشه نمي كرد. اما پيشقدم در ساختن بنايي شد كه قرار بود همگام با تمدن غرب سر به آسمان سايد و به قول محمدرضا خان پهلوي به دروازه هاي تمدن بزرگ نزديك شود. ولي هرگز كسي به محمدرضا شاه نگفت و يا نشنيد كه اولين درس مدرنيسم، ويراني قديس زميني ست و نيز آزادي بيان.
دكتر مصدق اگر چه از دوران رضاخان منتقد سلطنت بود (و نه برانداز) و مجدانه در راه شاه بايد سلطنت كند و نه حكومت، تلاش مي كرد، اما در نبرد با نگاه سنتي سلطنتي دوام نياورد و تبعيد و خانه نشين شد. بايد گفت كه مصدق قرباني سنت گشت. اين جنگ مصدق، البته به شكلي ديگر، با فدائيان اسلام بود و جبهه ي كاشاني. فدائيان اسلامي كه فاطمي را ترور مي كرد و در راه حكومت اسلامي، با الگوي خلفاي اسلام و حضرت محمد و علي تلاش مي نمود.
همين محمدرضا خان پهلوي در برخورد با آيت اله خميني، نماد مدرنيسم شد! چرا كه اين بار، در برابر شاه، به عكس مصدق، روحانيی بود كه البته نسبت به برخي روحانيون قم و نجف كمي متجددانه تر مي انديشيد. شاه، بي نگاه به قشر سنتي و مذهبي جامعه، به جنگ با برخي مظاهر سنتي جامعه مي رفت و به نتايج اقداماتش نمي انديشيد. و البته در اين نبرد، اين بار، محمدرضاخان، بازنده ي قمار سياست شد. و چرا؟ چون او، به عكس بازي دوران مصدق، اين بار نماد مدرنيسم بود و آيت اله خميني چون بانگ برآورد كه "شاه بايد برود"، باخت و رفت.
پس از انقلاب، دوران ركود هر نوع جنگ، آن هم از نوع سنت و مدرنيسم بود. اما ناگهان با ثبات سياسي پس از هاشمي، روحاني ديگر، اما با افكار شبه مدرنيستي، باز سخن از كرامت بخشي به انسان و حكومت قانون زد و نياز ايران را جامعه ي مدني دانست. در جنگ او با محافظه كاران سنت پرست، عليرغم نجابتش!، از هر 9 روز يك بحران براي او ساخته مي شد. دوران او، البته، مقايسه با چند سال قبلش بازتر بود و هوايي بود و نفسي مي آمد و مي رفت. اما با تمام مشكلات و فجايع، از 18 تير و قتلهاي زنجيره اي و بستن روزنامه ها و عدم كاركرد روزنامه ها، عاقبت با شكست بدرقه شد و كار به سنت گراياني رسيد كه بسي تندتر از گذشته، به مبارزه با افكار مدرن پرداختند و مي پردازند.
جنگ ايران جنگ سنت است و مدرنيت. جنگ دو روح است از دو دنيا. هر آنچه كه برجستگي تاريخ معاصر ماست، بازيگرانش سنت و مدرنيته اند. و براي چه؟ فضايي براي زندگي. سنت با تكيه بر گذشته اش كه از تاريخ آمده و در دل و روح و حتي زندگي شخصيمان جاخوش كرده نسلهايي از پدرانمان آمده و رفته و مدرنيسم با جلال و جبروتي كه به زندگي غربي داد و حرمتي كه براي او قائل شد. هر دو از حقي مي گويند كه گمان مي كنند به مدد دفاعيه هايي كه دارند، از براي خويش قائلند.
جنگي كه البته در دنياي درونمان شب و روز با آن دست به گريبانيم و اگر چه در ظاهر مدرنيم، اما در درون با بن لادن سر به سريم و چون او مي انديشيم.
تا ايراني تكليف خويش با اين دو مشخص نكند، تنها تاريخ است كه تكرار مي شود و البته با مصداقهاي بيشتر آن جنگ...
|
+| نوشته شده توسط
شهاب عسگری در سه شنبه 7 اسفند1386
|