_"كجايي؟!"
_"توي تاكسي. دارم ميام جلوي سر در"
_نيا اونجا. پليسا ريختن. بيا اينجا كه مي گم"
ساعت 7:30 صبح بود كه ديدم بله، جلوي سر در دانشگاه تهران كه وعده گاه هميشه ي رفتن بر سر مزار مرحوم مصدق بود، پر از پليس است. يكي هم مشغول فيلمبرداريه و خلاصه تا سر خيابان 16 آذر پر از پليس بود و تك و توك لباس شخصي.
پريديم سر محل موعود و بچه ها را ديديم كه در اتوبوس نشسته اند. از دو سه تا از بچه هاي تحكيم تا انجمن علامه و سرانجام بچه هاي كانون دانشجويان مسلمان دانشكده ي حقوق دانشگاه آزاد و چند تا ديگر. ديداري بود و خاطره هايي شايد كه تازه شد.
دوباره اين برادران عزيز اطلاعاتي شيطنت كرده بودند و به شماره ي يكي از بچه ها، با آن شماره تلفن هاي عجيب و غريبشان كه گاه چهار رقمي است و گاه نه رقمي! زنگ زده بودند. اين موضوع و جريانات جلوي سر در كه عيلرغم هر سال كه با آرامش سوار اتوبوس مي شديم و مي رفتيم و امسال اينگونه شد، بچه ها را به شك انداخته بود كه شايد در قلعه ي احمدآباد اتفاقات ناخوشايند بيفتد. اما هر چه بود وقتي همه باهمند ترس را معنايي نيست.
تا احمد آباد "يار دبستاني" خوانديم و "اي ايران" و چند سرود ديگر كه البته سرآمد همه همين دو سرود به ياد ماندني و تاريخي بود. دو سرود پر شور، پر از خاطره كه آدمي را مي برد به سالهايي كه ما جوانان شايد كه تنها در كتابها خوانده ايم و شنيده ايم. سالهايي كه مصدق بزرگ بي هياهوي تبليغاتي و بی ماجراجويي سياسي در عرصه ي بين المللي، تنها و تنها براي ايران و براي ملت ايران، در راه ملي كردن بود و به راستي نشان داد كه به آنچه مي گفت معتقد بود و لجن مالي آدم كوتوله ها را به بزرگي آرمانش راهي نيست.
و رسيديم. امسال، عليرغم هر سال كه دستها را زنجير مي كرديم و پر طنين "اي ايران" مي خوانديم، بي سرودي وارد قلعه ي احمد آباد شديم. كراواتها را نيز، عليرغم هر سال، باز كرده بوديم. باز هم برادران اطلاعاتي، با حقارت تمام، در اين روستا هم دست از سر خلق اله برنداشته بودند و از ترس اقدام بر عليه امنيت ملي و احتمالن تشويش اذهان عمومي!، پنج متر به پنج متر ايستاده و فيلمبرداري مي كردند. با موبايل و دوربين فيمبرداري و خلاصه چشمشان هم مثل تلسكوپ كار مي كرد. بعضي هم ريشهايشان را زده بودند كه مثلن همرنگ جماعت شوند و اما آنقدر تابلو بودند كه نيازي به اين عمل قبيحه نبود! دوستي به طنز مي گفت به ازاي هر نفر در اين قلعه، سه نفر اطلاعاتي و لباس شخصي وجود دارد. و اين همه براي اين است كه گناهكار، خود از آنچه كرده، مي هراسد. مي هراسد كه مبادا بر عليهش همان كار بشود. و گرنه چه نيازي بود به آن فضاي عجيب و غريب و ترس از اين چند پيرمرد و پيرزن كه اكثرن از بازمانگان قديمي جبهه ملي و حزب ملت ايران و ديگر احزاب بودند.
كم كم شلوغ شد و جمعيت بيشتري مي آمد. دكتر برومند، كه نمي شناختمش، از حزب ملت ايران، آمد و به عنوان اولين نفر سخنراني كرد و البته به جاي بيان مسائل تحليلي و روز، شروع به سخن از اين كرد كه كورش از كيارش آمده و كيارش همان آرش است!! و البته هر چه فكر كرديم منظورش را نفهميديم. شايد حق داشت اينگونه سخنراني كند. در داخل جايگاه سخنران، اطلاعاتيها نشسته بودند و كنترل مي كردند تا مبادا سخن زياده از دهان گفته شود! من اول او را با عبدلعلي برومند اشتباه گرفتم كه بعد فهميدم نخير. ايشان از جناب سرورهاست.
در ميانه ي سخنراني، جبهه ي ملي با سرود "اي ايران" وارد شد. با نظمي خوب، دسته گلي در جلو به صورت سه رنگ پرچم ايران كه نام جبهه ي ملي در ميانه اش خودنمايي ميكرد. با گلهاي گلايل در دست و پرچم ايران كه در گوشه ي سينه سنجاق كرده بودند و به جاي آرم اله در داخلش، پاينده ايران نوشته شده بود. كورش زعيم، عبدالعلي برومند، دكتر باوند و خيلي هاي ديگر هم بودند. روحاني جواني نيز با آنها بود كه نفهميدم كيست. به هر روي كار جالبي بود. ياد دكتر ورجاوند هم بخير كه هر چهارده اسفند در احمدآباد حضور داشت.
در آنجا همه ي قديمي ها بودند. از تريبون گفته شد اميرانتظام بستري است و دعا كنيد شفاي عاجل بيابد. خداوند اين مرد بزرگ را نگهدارد. ابراهيم يزدي نبود. مسافرت خارج كشور بود. از نهضت آزادي تنها هاشم صباغيان را ديدم. شاه اويسي هم با آن سبيلهاي بلند و كرد نشانش در كنار ديگران بود.
خسته شدم. با چند تا از دوستان آمديم به سمت جنوبي باغ تا هم صحبتي بكنيم و هم چايي بنوشيم. در همان سمت، پارچه اي ديديم كه بالاي آن "السلام عليك يا ابا عبداله الحسين" نوشته بود و پايين آن عكس مصدق و در كنار آن سخني از مصدق در مورد اسلام نوشته شده بود كه گوشه اي از نطق او بود در مجلس شوراي ملي. احتمالن براي خوش آمدن برادران و خواهران بسيجي آويخته شده بود. وگرنه حساب مصدق با اسلام، در سال ۶۰ که گفته شد مصدق مسلم نبود، پاك شد!
سخنراني كه تمام شد، همه با هم سرود "اي ايران"خواندند. در پايان، مثل پارسال، از دانشجويان در جمع، صداي "يار دبستاني من" بلند شد.همه فرياد مي زديم و فضاي مرده و خسته ي آنجا را عوض مي كرديم. دهان بستن هم حدي دارد. شعار دادنها تا جلوي در قلعه ادامه يافت. صحنه ي زيبايي بود. ياد يكي از سخنرانها افتادم كه وقتي مي خواست از انتخابات سخن بگويد از آقايي كه كنارش بود اجازه خواست و چون او اجازه نداد بيخيال شد و نگفت! سانسور تا به اين حد؟! و حال دانشجويان و جوانان، همه و همه فضاي سنگين آنجا را شكستيم و شايد دهن كجي بود به آن همه مأموران حكومتي كه ريخته بودند و سرتاپايمان را كنترل مي كردند. با آن سخنرانيهاي با ترس و لرز كه هيچ جلوه اي از جسارت مصدق در ميان نداشت، شايد که اين بهترين راه براي گراميداشت یاد مصدق بود. روحش شاد.
http://i31.tinypic.com/2h2np7a.jpg
|
+| نوشته شده توسط
شهاب عسگری در پنجشنبه 16 اسفند1386
|