تبليغاتX
در آستانه
.آسمان را بگو از الماس ستارگانش خنجری به من دهد...
 یک توصیه ی برادرانه!

انتخابات ديگري در پيش است و كم كم هيجانات قبل از انتخابات و احتمالا" كمي آزادي سخن گفتن از سوي حكومت ايران، براي وكيل المله شدن،فراهم.علاقه اي به بحث در انتخابات،به طور كلي،و انتخابات مجلس هشتم،به طور جزیي،ندارم.تحريم انتخابات و يا حضور در آن، بحث پرچالش هر علاقه مند به آزادي و دموكراسي(اگر به راستي به آنچه كه مي گويد وفادار باشد!!) در ساليان اخير است و تمامي ندارد.

فارغ از آنكه آيا حضور در انتخابات در ايران راه گذار از اين مرحله ي جانفرساي تاريخ ايران است يا عدم حضور و نافرماني مدني،اما،روي سخنم با آن دسته از اصلاح طلبان است كه حضور در انتخابات را از براي دموكراسي واجب مي دانند(و باز تأكيد مي كنم كه اگر به راستي به آنچه در باب آزادي و دموكراسي مي گويند باور و اعتقاد راسخ داشته باشند).به خصوص آنكه شوراي نگهبان از هم اكنون با موضع گيريهاي پيش از موعد براي رد صلاحيت كانديداها،شمشير از رو بسته و البته به همين نيز اكتفا نمي نمايند و همان ها كه از زيرتيغ جناب شيخ جنتي مي گذرند در دام تخلفات گسترده ي انتخاباتي مي افتند...و آن اين است كه نهضت آزادي، اخيرا" در بيانيه اي خواستار نظارت هاي بين المللي بر انتخابات مجلس هشتم شده است.فارغ از آنكه چه گروه و دسته اي اين خواسته را مطرح مي نمايد،به عقيده ي اينجانب،اگر اين خواسته چه از سوي تمام اصلاح طلبان علاقه مند به صندليهاي قرمز بهارستان و چه تحول خواهاني كه معتقد به تحريم و عدم حضور در انتخابات هستند، پاي فشاري شود،عليرغم آنكه مطمئنا" حكومت به اين خواسته وقعي نداده، تن در نمي دهد،اما به هر روي با تبليغات مناسب،موجب فشار نهادهاي مستقل بين المللي و نيز افكار عمومي جهان بر عليه انحصارطلبان ايراني براي رعايت حقوق بشر و عقب نشيني حكومت مي گردد.دوم آنكه موجب انسجام و اتحاد بيشتر آزادانديشاني كه در داخل ايران براي آزادي و دموكراسي مبارزه مي كنند با متفكران و آزادانديشان جهاني مي گردد و ايران را از جزيره اي منزوي و جدا از جهان كه ايده آل جزم انديشان ايرانيست بيرون مي آورد و تبليغات منفي برخي رسانه هاي رسانه هاي خارجي را كه مردم ايران را چون دولت ايران،انسانهايي ايدئولوژيك،غيرمنطقي و اهل خشونت معرفي مي نمايند،خنثي كرده،انزواي بيشتر انحصارگرايان را منجر شود.البته تمام آنچه گفتم تنها و تنها با پافشاري و حتي هزينه دادن براي آن امكانپذير است و لاغير.

اگر چه جز گروهي اندك،اكثريت اصلاح طلبان از اين ايده استقبالي نكرده اند و راه خويش مي روند،اما همراهي با اين ايده مي تواند نور شمعي باشد در اين اتاق سياه و از همه سوي بسته.

البته سخن در باب جزئيات و چگونگي اين نظارت،بايد پس از قبول اوليه و تلويحي اين خواسته از سوي اكثريت،بررسي و تصميم گيري شود.اما آنچه امروز مهم است پذيرفتن اوليه ي آن است كه البته اميد چنداني نيست!!!

...................................................................

پی نوشت:برای آزادی علی کلائی عزیز که در بند دژخیمان سلطانیسم است و به امید آزادی وطن از چنگال خداوندان زر و زور و تزویر

|+| نوشته شده توسط شهاب عسگری در یکشنبه 23 دی1386  |
 قصه ی تو

غم مي كشد ما را و مي بيني                        دل مي كشد ما را تو مي داني...

نشسته ام روي نيمكت پارك. پارك دوران كودكي. دوران رؤياها و زيباييها. هنوز آنقدر نمي دانستم كه اسير دنيا شوم. و بعد در نشناختنش حيران بمانم. دنيا برايم ساده بود و آن: تو بودي. تنها تو. زيبا بودي و پرهيبت. و لبخندي هميشه و گاه اخمي و دعوايي. و همه برايم جذاب. چنان مسحورم مي كرد كه احساس مي كردم بي آن لبخند و بي آن اخم، چه اميد ديگري دارد زندگي ميان مشتي كرم و سوسمار.

نشسته ام روي نيمكت. چشمانم را بسته ام. صداي كودكي در آن سو و صداي مادري كه ملتمسانه مي خواست كودك بايستد. مي گفت: "آنجا نه... خطرناكه". كودك بالا و پايين مي پريد و بي نگاهي به مادر، خيز به جلو برمي داشت. و براي كجا؟ فتح فضاي خالي روبرويش و در سينه سپردن هواي پاك يك روز پاييزي. و مادر همچنان ملتمسانه فرياد مي زد...

نشسته ام روي نيمكت پارك. قرار است كه تو بيايي. به نيت زنده ساختن خاطرات آن ساليان در آغوشم بكشي. و احتمالا" خنده اي و گاه تشري كوتاه. و چه زيبا... آن سالها ناراحت مي شدم. مي گفتم: كه چه؟ نمي خواهم. فقط تأييد و توجه. و همين. و امروز در حسرت لحظه اي از آن اخم و غرولند و گره خوردن دو ابرو شب را به روز مي گذرانم.

پارك سرد است. اما تحمل مي كنم. اصلاً سرما يعني چه؟ نمي فهمم! پر از شور و حرارتم. گرمايي كه همراه با ياد تو بودن در من ظهور مي كند. گر مي گيرم و از شدت حرارت، به ناگاه، شروع به راه رفتن در اتاقم مي كنم. اما امروز حالي ديگرم. با آن همه گرماي درونم كه خفه ام كرده و تب عجيب سراسر وجودم، اما، دكمه هاي پالتو را تا بالا بسته ام. چهره ام در زير يقه هاي آن پنهان شده. كز كرده ام. دستانم را به جيب سپرده ام. خلاصه مثل خرخاكي شده ام! مثل خرخاكي كه از ترس ديده نشدن همين شكلي مي شود. از چه مي ترسم؟ از اينكه ديده بشوم؟ از اينكه از روبرويم بيايي و با لبخندي كنارم بنشيني و نوازشم كني؟ از چه؟ من كه صبح تا شام به يادت بوده ام. در لحظه هاي غصه، با ياد غصه هاي تو، گريه مي كردم. در لحظه هاي شادي، به ياد خنده هاي تو، قهقهه مي زدم. به ياد زيباييهاي تو زيبايي دنيا را مي ديدم. از چه مي ترسم؟ و حتي مي لرزم؟ چرا؟

پارك ساكت است. ساكت و خالي. هوا ابري و صداي كلاغي كه سكوت پارك را مي شكند و باز صداي مادري كه صدا مي زد: آنجا نه... خطرناكه. اما كودك، درست روبرويم، بي خيال، در فضاي سبز پارك بالا و پايين مي پريد. و بي نگاه به مادر خيز برمي داشت. براي فتح فضاي خالي روبرويش و در سينه سپردن هواي پاك يك روز سرد پاييزي.

قرار بود بيايي. دير كرده اي. خيلي. قرارمان درست همينجا بود. مانند دوران كودكي. آن زمان تو بزرگتر بودي. و زيبا. هر چه مي كردي برايم زيبا بود. مي نشستي و قصه مي گفتي. از همه ي آنچه كه مي دانستي. و شايد در كودكي خودت برايت تعريف كرده بودند. به يادت مانده بود. خيلي خوب. و من البته تنها به تو نگاه مي كردم. به آن چشمها. چشمهاي درشت و سياه. و چروكي كه مدتي بود در زير پلكها جا خوش كرده بود و من با ديدنش مي ترسيدم. ترس از دست دادنت. حق داشتم! و بعد سير مي كردم تا ابروي بلند و كمي نازكت. و فاصله بين دو ابرو كه خطي صاف و عمودي درست شده بود و در لحظه هاي اخمت درهم مي رفت. مي رفتم تا موهاي سياهت. كه چند تار سپيد، يكدستي اش را به هم زده بود. مي پرسيدم: اينها چيه؟ مي گفتي: "دارم پير مي شوم". و من در دل مي گفتم: "شايد علامت رفتن است" و مي زدم زير گريه. و تو هرگز نمي دانستي كه من چه فكري كرده ام. بعد نگاهم به آن دستها مي افتاد كه ظرافتش را از دست داده بودند و كمي چروك شده بودند... حالا هيچكدام نبودند.

اما قرار بود امروز بيايي. بيايي و راحتم كني. از اين همه انتظار. انتظار آمدنت و در آغوشت آرام گرفتن و شايد گريه كردنم و هق هق كردنم و التماسم كه ديگر نروي. و من تنها با يادت و با خاطراتت زندگي نكنم. و در كودكي ام زندگي نكنم. نمي خواستم. زود رفتي. هنوز خودم را نشناخته بودم كه رفتي. رفتي و هر چه بزرگتر شدم حس نبودنت بيشتر مي شد. كلافه ام مي كرد. به در و ديوار مشت مي زدم. و مانند دوران كودكي گريه مي كردم. هق هق. اما چه فايده؟ كدام "تو" مي شد؟ هيچكدام. اما امروز قرار است بيايي. خودت گفتي. گفتي بيا همانجا كه در كودكي با هم مي آمديم. قدم مي زديم. من مي دويدم و تو فرياد مي زدي: آنجا نه... خطرناكه. اما من به جلو خيز برمي داشتم. براي فتح فضاي خالي روبرويم و در سينه سپردن هواي پاك روزهاي پاييزي.

ديگر بايد مي آمدي. ده سال! دير نيست؟ قبول كن كه دير است. خسته شدم. من هم انسانم. طاقتي دارم. تحملي. تنهايي دردآور است. تنها، هر چه هم كه جلو بروي معنايي ندارد... خسته شدم. مي خواهم كمي قدم بزنم. اما نه. شايد بيايي و مرا گم كني. بيايي و ببيني كه در نيمكت موعود ننشسته ام. ناراحت شوي. بغض كني و بروي. آن وقت من جطور خنده ات را ببينم؟ يا اخمت را؟ يا آن چشمهاي درشت و سياه و ابروهاي بلند و نازك. چگونه آن دستهاي چروك خورده را در دست بگيرم و از گرمايش دلمردگي اين ساليان را به حيات پيوند دهم؟ چگونه؟ هان! آن وقت دست ديگرت را به سرم بكشي و موهايم را نوازش كني. با لبخند بگويي: "موهايت بلند شده اند. برو كوتاه كن". چند ساعت است كه نشسته ام؟ نمي دانم. اينجا ساعت معنا ندارد. مي آيي؟ نمي آيي؟ بايد بروم؟ پس چرا گفتي؟ اصلاً كي به من گفتي بيا سر موعود هميشگي، همان نيمكت وعده گاه هميشه مان؟ آيا گفتي كه چه زماني وعده ي ديدارمان باشد؟... نمي دانم. بايد بروم. نيامدي و باز انتظار. شايد ده سال ديگر يا بيشتر. در حسرت ديدارت، به كودكي ام پيوند بخورم و دوباره بچه بشوم. بالا و پايين بپرم و به جلو خيز بردارم. تو بگويي "اينجا نه... خطرناكه". ومن به فكر فتح فضاي خالي روبرويم و در سينه سپردن هواي پاك يك روز پاييزي.

... اما نه. آمدي. درست ديدم. خودت بودي. اول بويت را حس كردم. حس كردم كه همين اطرافي. باز همان تب و همان گر گرفتن سراپايم را گرفت. عرق كردم. دگمه ي پالتويم را باز كردم و دستهايم را از جيب درآوردم. خودت بودي. خدايا! اين چه لطفي است كه به من كردي؟ پاداش ده سال به يادش بودن است كه او را دوباره به سويم فرستادي؟ خودش بود. سپيدي از دور آمد. هر چه نزديكتر مي شد بويش را بيشتر حس مي كردم. و بعد سفيدي گيسوان كه در هرم باد به آسمان مي رفت و پايين مي آمد و به شانه هايش مي ريخت. چرا اينقدر سفيد شده بود؟ هر لحظه از هوش مي رفتم و باز به هوش مي آمدم. چه لحظه اي. خداوندا! چه بايد بكنم؟ دست و پايم را گم كرده بودم. و او مي آمد. با لبخندي بر لبانش و زمزمه اي كه نمي فهميدم چيست. لباس بلند سفيدي پوشيده بود و بعد چشمان درشت و سياهش را ديدم كه برق مي زد. هنوز زيبا بود. دهانم خشك شده بود. چه بايد مي كردم؟ دهانم باز مانده بود. كلام از آن بيرون نمي آمد. هر چه تلاش كردم نشد. نفسم بند آمده بود. نزديكتر شد و كنارم نشست: "بزرگ شده اي. خيلي بزرگ شده اي". راست مي گفت. بيخودي بزرگ شده بودم. آن هم ده سال! "ولي به نظرم كمي كم حرف شده اي". نه. كم حرف نشده بودم. زبانم بند آمده بود. با هر بدبختي بود گفتم: "نه!... نمي دانم... شايد...". تو خنديدي. دستم را گرفتي و با دست ديگرت موهايم را نوازش كردي: "موهايت بلند شده اند. برو كوتاه كن."

... صدايي گفت: "پاشو ببين ديشب چه برفي آمده! همه ي اداره ها تعطيل شده." يكدفعه از روي نيمكت افتادم روي تخت خواب. داخل يك اتاق كه روبرويش قفسه كتاب بود و كنارش يك ضبط قديمي روي يك ميز كوچك و كنارش انبوهي از نوار و سي دي به هم ريخته كه بي نظم روي هم افتاده بودند. تو هنوز روي نيمكت بودي؟ تنها بودي؟ يا تو هم رفتي؟ من اينجا چه مي كردم؟ پس چه شد؟ چرا تنهايت گذاشته بودم؟ من كه براي ديدنت لحظه شماري مي كردم. پس چه شد؟

"بلند شو ببين چه خبره! برف غوغايي كرده."

صدا را مي شناختم. خواهرم بود. بالاي سرم. اين وقت صبح خانه ي ما چه مي كند؟ مگر نبايد برود به اداره اش؟ من كجايم؟ "تو" تنها ماندي؟ من در اين اتاق كوچك چه مي كنم؟

رفتم كنار پنجره. خواهرم راست مي گفت. برف غوغايي به پا كرده بود. هيبتش حيوانات دو پا را مسخ خويش كرده بود. آنقدر كه همه به كنج خانه هايشان خزيده بودند و از پشت پنجره هنرنماييش را نظاره مي كردند. برف زيبايي بود. مثل تو. تو كه همراه با برف آمدي. اما اين ماند و تو رفتي...

(تقديم به او كه ده سال پيش، با رفتن از این جهان، تكه اي از دل ما را با خود برد... به مادرم...)

|+| نوشته شده توسط شهاب عسگری در سه شنبه 18 دی1386  |
 منورالفکران محکوم و قصه ی جنینی!

پرو‍‍‍‍‍ژه ي ملت سازي بر پايه ي هويت مشترك از دوران رضاخان آغاز شد. اگر چه مشروطيت سرآغاز آشنايي ايرانيان با معجزات شهر فرنگ بود و منورالفكر آشناشده با بهشت غربي براي رهايي از گنداب جامعه ي وبازده ي ايران، مفاهيم جديد از غرب مي آورد و "عاميون" و "اعتداليون" مي ساخت، اما حقيقتاً رضاخان آغازكننده ي راهي شد كه صد سال پيشتر از آن اروپاييان خسته از تعصب كليسا و جنگ و فقر و فساد حاكم بر جامعه، بر پايه ي هويت مشترك چون تاريخ، نژاد، زبان يا هر چيز ديگر آغازيده بودند. قرارداد اجتماعي بسته بودند و با آن قرارداد مشترك ملت ساخته بودند. و چنين شد كه ملت فرانسه از ملت اسپانيا و ايتاليا و... همه از هم جدا گشتند. و بعد، همين ملت بخشي از حقوق خويش را به دولت واگذار نمود و دولت شد نماينده ي ملت و عوامانه بگوييم نوكر ملت.

اما ايران چه بود؟ كشوري سرخورده از روس و انگليس و از همه مهمتر تحقيرشده از عهدنامه تركمانچاي و گلستان. مردمي فقير با مذهبي عوامانه. علم پزشكي، خوردن آب جوشيده ي مدفوع الاغ بود براي رفع دل درد! مذهب، دست به دامان شيخ و روحاني شدن بود براي دعاي رفع چشم زخم. و فقهي فرسوده از احكام نجاسات و طرز ورود به توالت براي رفع حاجت. نظام قضاوت قضات شرعي را مي پروراند كه مردم از شدت ظلمش ترجيح به سكوت مي دادند تا اقامه ي دعوا و اداي حق. در كشوري با اكثريت روستايي و بيسواد. ذهني بسته و بريده از آنچه فرسنگها دورتر در اروپا طوفاني به پا كرده بود و كن فيكوني كه قرباني مي گرفت. و حكامي از ايل قاجار كه كودن بودنشان در پس آن طوفان بيشتر به چشم مي آمد و عجيب در ذوق مي زد!

گر چه مشروطيت عقيم ماند و اگر هم زاييد كور و كچل از آب در آمد، اما منورالفكران (همان روشنفكران بعدي) كه آن موهبات غرب را بسيار دور مي ديدند و پارلمان آزاد را براي مشتي بي سواد در جامعه اي بيمار و پادشاهاني بي اراده كه از پادشاهي تنها زن بارگي و حرمسرا سازي را خوب ياد گرفته بودند بدون نفع، دست به دامان قلدري شدند با قدي برافراشته و البته بي سواد. اما هر چه بود بي اراده نبود و كوچك مغزي احمدشاه را كه مي رفت باعث تجزيه ي ايران شود جبران مي كرد. پس راه در اين ديدند و اطراف او را گرفتند.

اگر چه امروز در پس خس و خاشاك تبليغات وحشتناك براي عدم آزادانديشي، دوربيني و تيزبيني سخت است و جانفرسا، اما با كمي وجدان پاك بايد پرسيد در زمانه اي كه كشور در آماج حملات متعدد بود و روسيه ي تزاري به لطايف الحيلي به تهران مي آمد براي اشغال، و بوي تجزيه و برافراشتن علم استقلال طلبي از هر تكه اي به مشام مي رسيد، در زمانه اي كه اكثريت روستانشين حتي در نوشتن نام كانديداي خويش براي انداختن در صندوق رأي (گيرم كه انتخابات سالم و عاري از هر گونه تقلب برگزار مي شد) عاجز بودند، سخن از پيشرفت و آزادي و دموكراسي معنايي داشت؟ آن هم در سيستم ملوك الطوايفي آن دوران كه هر چه از تهران دور مي گشتي حاكم شهر و خان روستا قدرت بيشتري داشت و دايره ي اختياراتش گسترده تر.

پس چون شمع به دور پروانه گشتند و رضاخان شد نماد ايران تا آنكه يكپارچگي و استقلال ايران حفظ شود. اما براي "ملت سازي"، ملت ايراني نياز بود (و نه قوم و قبيله كه تنها تعصبات قومي پديد مي آورد و بس) و به همين روي روشنفكران جمع گشتند براي يافتن نقطه ي مشترك ايراني. اين كه ايران چه بوده و همه ي ما از چه هستيم. ابوالحسن فروغي در نطق خويش در مراسم تاجگذاري رضاخان، او را "پادشاهي نژاده و ايران نژاد" و  "وارث تاج و تخت كيان" و ناجي ايران و احياگر شاهنشاهي باستان و غيره و غيره خواند. مرحوم پيرنيا (مشيرالدوله) سه جلد تاريخ ايران باستان نوشت و بنياد فرهنگ ايران شروع به هويت سازي كرد. براي نمادها و دانشمندان تاريخي ايراني جشنها برپا كردند و در كتابهاي درسي از قهرمانان ايراني سخن گفتند. مرحوم فروغي و غني و ديگران تصحيح بر حافظ و خيام نوشتند و خلاصه آنكه احياي هويت با سختكوشي آغاز شد. و همه ي اينها براي چه بود؟ يافتن هويت مشترك جمعي براي رسيدن به آنچه غرب بدان رسيده بود: دولت-ملت. و سرانجام كه چه؟ ايجاد روحيه ي خودباوري براي رفتن به سوي تجدد و به قول داريوش آشوري: مدرنيت.

مظاهر غربي شروع به ساختن شد و شهرها تميز و زيبا شدند و خيابانها سنگفرش. سينما به عنوان نمادي براي جلوه گري تمدن مدرن گسترش يافت و راه آهن سراسري، شمال را به جنوب ايران متصل نمود (به ياد دارم در دوران كودكي و مدرسه، معلم به ما يادآوري مي كرد كه راه آهن فقط و فقط به توصيه ي انگليسيان و كوچ سربازان و چشم آبيان براي ياري قواي روس ايجاد گشت. به راستي كه انصاف هم خوب چيزيست!!)

از همه مهمتر دانشگاه در ايران ساخته شد و عده اي نيز مستشار و استاد براي تدريس علوم جديده به ايران آمدند تا بگويند از وقايعي كه سالها بود غرب بدان رسيده بود و ايراني در خواب هم نمي ديد. عده اي ديگر نيز براي تحصيل به فرنگ رفتند تا علم و صنعت بياموزند و به عنوان تحفه به ايران بياورند. نظام نوين نظامي و ارتش يكپارچه به عنوان يكي از اساسي ترين اصلهاي ايجاد دولت-ملت قدرتمند ايجاد شد و خلاصه آنكه تمام آنچه كه براي ساخت دولت-ملت مدرن نياز بود بايد كه ساخته مي شد.

..............................................................................

تاريخ تأكيد مي كند كه بسباري از دانشمندان و متفكران و روشنفكراني كه دل در قدرت و قلدري و تحكم رضاشاه داده بودند از دم تيغ همو گذشتند. مرحوم علي اكبرخان داور، از وزراي رضاخان، كه بحق پدر دادگستري نوين ايران است و بسياري از مظاهر دادگستري نوين چون دادسرا و ديوان عالي كشور و... به مدد تلاشهاي او به انجام رسيد، از ترس رضاخان، مجبور به خودكشي شد. هزاران آزاد انديش و روزنامه نگار به زندان و شكنجه گرفتار آمدند و رجال سياسي آزاد انديشي چون مصدق ها و مدرس ها به چه فشارها كه نيفتادند.

اما انديشمند منصف مي پرسد: اجراي مظاهر دموكراسي در جامعه ي صفر و زير صفر دوره ي قاجاريه چه چيز جز فرو رفتن در گندابي بيشتر به ارمغان مي آورد؟ آن هم اجراي مظاهر جامعه اي كه از صد هم گذشته بود!

روشنفكران دوره ي رضاخان براي جلوگيري از تجزيه ي ايران و آغاز به ساختن ابتدايي ترين اصول كشور مدرن كه همانا "ملت" بود دست به دامان قزاق ميرپنج شدند. و اگر چه برخي قرباني او نيز گشتند، اما حق آن است كه بگوييم قرباني ترقي ايران (عليرغم اشتباهات فاحششان ) گشتند. آنان تنها راه ترقي ايران را همين ساختن ابتدايي ترين اصول تمدن مدرن مي دانستند كه در ايران نبود. اگر چه اشتباهاتي بزرگ داشتند كه در اين مقال قصد بر بيان آن نيست، اما به راستي آنان اصول اوليه ي ترقي و رشد را دقيق شناختند: دولت-ملت. وقتي كشور در آستانه ي فروپاشي و تجزيه است آيا نشستن و نگريستن آنچه كه به نابودي مي رود حماقت نيست؟ وقتي مردمي، تنها با علقه هاي قومي و قبيله اي، بي هيچ احساس مسؤوليت ملي، زندگي كنند آيا آزادي و دموكراسي معنايي دارد؟ وقتي شناختي از علوم جديده نيست و انسان متمدن و تحصيلكرده نباشد، جامعه ي آزاد كه خصلت چنين مردمانيست، لطيفه اي خنده دار نيست؟

پروژه ي "ديكتاتور صالح" با جنگ جهاني دوم و تبعيد رضاخان عقيم ماند. بیگمان با نگاه امروزين اين پروژه، پروژه اي محكوم است. نه ايران امروز آن ملوك الطوايف است و نه مردم آن انسانهاي بيسواد و كوته فكر. قشر تحصيلكرده فراوانند و نيازهاي آزادي خواهانه براي انسانهاي آشنا با حداقلهاي دموكراسي واجبتر از نان شب. حقوق بشر داريم و شعبه هاي گوناگون دانشگاه. اما با نگاه آن روزي، حق اين است كه محترمانه به آن روشنفكران استبدادطلب بنگريم و واقع بينانه در مورد تاريخ و آنچه كه بوديم قضاوت كنيم.

بي ترديد آنچه اتفاق افتاد و حمايت بخش زيادي از روشنفكران و دانشمندان زمان از رضاخان و انسانها كه او وقيحانه كشت و شكنجه ها كه داد و مجلس شوراي ملي كه بدلي بدتركيب از اصلش در غرب بود و روزنامه نگاران و آزاد انديشاني كه به حبس و تبعيد فرستاد با نگاه حقوق بشر امروزينمان محكوم است. اما كمي انصاف به خرج دهيم: آيا به جنين مي توان علم فيزيك آموخت؟!

|+| نوشته شده توسط شهاب عسگری در سه شنبه 11 دی1386  |
 
 
بالا