تبليغاتX
در آستانه
.آسمان را بگو از الماس ستارگانش خنجری به من دهد...
 گزارش یک گزینش

1)

گزينش رد شدي. يك جمله سه كلمه اي. وهمين. احتمالاً به دليل كمبود تقوا و شايد زيادي اعتماد به نفس. ناگهان از خواب خرگوشي مي پري و مي بيني اندر خم يك كوچه اي. مثل يك خواب شيرين كه با جيغ و فرياد جناب سرهنگ مي فهمي كه در استراحتگاه سربازخانه اي. با "بشمار يك" شيرفهم مي شوي كه آن لولي كه دستش گرفته اي از براي عالم خيال است. اما مگر به خرجت مي رود؟! اما با "بشمار سه" كم كم به خرجت مي رود كه بله! بايد بين ديدن آن قرص ماه تابان (منظور همان لولي خانم است) و چهره ي سياه و زمخت و ريش و سبيلهاي نامرتب جناب سرهنگ، اين دومي را برگزيني كه خرجش كمتر است و بازداشتي و انفرادي و كلاغ پر ندارد. و بعد سرماي زمستاني حياط پادگان كه به صورتت بخورد و وضوي اجباري مي فهماند كه بله! تو همان دوغي بودي كه هستي.

و مشكل كجا بود؟ هيچ جا. فقط همين كه شكيات نماز نمي دانستي. اي مرده شور اين شكيات نماز را ببرند كه به خاطرش كتابها نوشتند و عمرها سرآمدند و مجلس وعظها گرم شد و آقايان فقها براي كشفش در زير پيه سوزها چشمها كور كردند. و حالا تو بايد تقاصش را پس بدهي. و اصلاً كه چه؟ براي سنجش ميزان تقوا و احتمالاً درصد عرفانت و تست ترمزت در هنگام رويارويي با شيطان!! و بعد كه پاسخ دهي: "آقاي محترم! نمازي كه شك كني و ياد چك و سفته هات باشي كه نماز نيست." با چهره عاقل اندر سفيه به تو مي نگرد و مي گويد: "خوب بايد بداني ديگر". و همين. عجب جواب كامل و منطقي! آنقدر كه زبانت لال مي شود و دهانت بسته. و بعد چند تا سؤال ديگر. الحمدلله جواب آنها را مي داني. از فرق نماز آيات و ميت تا نيمه شعبان كه چه كسي به دنيا آمده تا تعداد افراد مجلس خبرگان و اينكه وظيفه شان چيست (و جالب اينجاست كه گفتم وظيفه شان نظارت بر رهبري است!!! چه جالب!) و سرانجام اينكه بعد از خدا حكومت مال كيست؟ و البته خودش مي داند: آقاي فقيه. تا خوشگل و با كاغذ كادو تقديم كند به امام زمان. و مردم چه؟ گوسفند... همه را بايد بگويي. و اصلاً گور باباي همه اطلاعات و معلومات و نظرات جان لاك و كارل پوپر آنطرفي تا سروش و مجتهد شبستري و يك مشت بيكار اينطرفي!اينها همه يك مشت وقت تلف كني اند. بعد به خودت لعنت مي فرستي كاش به جاي خواندن اين همه كتاب و رفتن سر اين ميتينگ و آن تحصن و سر قبر اين و آن شكيات نماز ياد مي گرفتي.

اصلاً مگر اطلاعات و معلومات مهم است؟ بين هزاران هزار جوانك بدبخت در آزمون استخدامي بانك (ت)جزو 240 نفر اول بشوي. بدون پارتي و پول و زيرميزي و روميزي و كنار ميزي و وسط ميزي. از مصاحبه علمي بگير تا تستهاي پزشكي و آزمايش پايين تنه سربلند بيرون بيايي!! بعد گزينش با يك آقاي درب و داغان روبه رو شوي كه به قول خودش الان كمي خسته است. چون از خيلي ها گزينش نموده و تو آخرين نفرهستي. با لباس خاكستري چروكيده كه آثار استفراغ فرزند دلبندش (و شايد همسرش) در شب قبل(احتمالاً)روي آن نمايان است! و چه زيبا مرحمت نمودند (درست چون قرص دو ريالي). ريشهاي بلند و به هم ريخته. صورت لاغر. با چشمهاي وغ زده و درشت (بچه كه بوديم به اين نوع چشمها گاوي مي گفتيم). با قد بلند و انگشتر عقيقي در دست. در اتاقي بزرگ رو به رويت مي نشيند. با انبوهي از كتابهاي مطهري پشت سرش و چندتا نويسنده ي ديگر كه نمي شناختم. و تو چگونه اي؟ كت و شلوار سورمه اي تر و تميزي پوشيده اي. موهاي شانه زده و مرتب. و به زور پدرت، براي گزينش، دو روز است كه ريشهايت را نزده اي و از اين بابت شديداً كلافه اي. اما همان مقدار ريش هم خيلي كوتاه است. كوتاهتر از اندازه ي گزينش. داخل كه مي شوي، مردك گزينشي، سر تا پايت را برانداز مي كند و احتمالاً از اين همه جسارت به جوش مي آيد و در دل خود الله اكبر گويان لعنت خدا و بندگان صالحش را نثار اين بنده ي حقير مي كند. و شروع مي شود: اسم... فاميل... مراسم مذهبي مي روي؟ تظاهرات مي روي؟ نمازجمعه مي روي؟ ...؟ ...؟ ... و تو مگر مي تواني راست بگويي؟ و مگر مي تواني دروغ بگويي؟ اما به نيت همه ي آنان كه الان در اتاق بغلي در كنار مأمور گزينش ديگري دروغ مي گويند و به نشانه ي همبستگي با آن عزيزان، كمي سر هم مي بافي. اما تا كي؟ تا كجا؟

... و تمام. بيرون مي آيي و در اين فكر كه تمام... والسلام. دو سه تا را جواب ندادي اما بقيه را مثل بلبل چه چه زدي. آخر سر هم همان برادر درب و داغان كه تره برايمان خرد نمي كرد به گوشه ي چشمي نظري كرد و جعبه ي شكلات روي ميز را با دست مبارك خويش تعارفمان كرد. و من البته به دليل رعايت مسا‍یل بهداشتي برنداشتم!!

و چه خيال قشنگي! در بانك (ت)، بدون پارتي و كوفت و زهرماري امتحان دادي. بي بروبرگرد قبول شدي. با حقوق و مزاياي به قدر حاجت. مصاحبه ي علمي را مثل آب خوردن پشت سر گذاشتي. بدون هيچ مشكل پزشكي. و اين آخري، رو به رو شدن با متعهدين به نظام و نه به مردم، سربازان گمنام امام زمان(به قول ماهنامه ي معدوم! ايران فردا: نوپو)، دليرمردان عرصه ي مشت و لگد، رانت خواران عرصه ي سازندگي، شيفتگان كشتن نه تشنگان خدمت، سربلند بيرون آمديم.

و زهي خيال باطل! دشمن، دشمن است. چه از نوع خودي چه نخودي. پس از ده روز خواب و سودا، گوشي تلفن به وق و وق افتاد (منظور همان زنگ است): براي اداي برخي توضيحات تشريف بياوريد!رفتيم و آقاي ديگر. باز براندازي ديگر و سؤالاتي ديگر. ديگر طاقت نياوردم. گفتم: اينجا گزينش بانك است يا عقيدتي سياسي وزارت اطلاعات!؟ كمي از اين جسارت شوكه شد. شوكه از اين كه كسي نترسيد و سؤال كرد. يكي از محلت كوران كورسويي و روشنايي ديد و فرياد كشيد. پس رفت سراغ اصل مطلب: "اصل مطلب اين است كه پس از بررسي هسته ي محترم گزينش شما از نظر تقوايي ضعيف هستيد. ما براي بانك بايد افراد مؤمن و باتقوا و متعهد را دست چين كنيم و پول مردم را به آنها بسپاريم."

_از كجا فهميديد؟ از اين جا كه شكيات نماز را بلد نيستم؟ يا ترتيب دوازده امام را كمي عقب جلو گفتم؟

_خوب. دو سه تا از اين سؤالات را جواب نداديد. چرا؟

_شما در آگهي آزمون استخدامي زده بوديد ليسانس حقوق نيازمنديم نه مجتهد!

_خوب! ببينيد! اينها مهم است ديگر. اگر براي شما مهم بود مي رفتيد دنبالش ديگر!

و حالا تو چه بايد بكني؟ چه بايد بگويي؟ بگويي كه مراسم بخوربخوران رانت خواران و خون در شيشه كنان مردم بدبخت ايران با شركت برادران از صافي گزينش گذشته ي شما عزيزان انجام مي گردد؟ بگويي كه قضات عالي قدر اين مملكت با چكي، رأيي عوض مي كنند؟ آن هم با آن همه گزينش پيچيده و سؤال از احكام مقعد و ران و لوزالمعده؟ و اصلاً چه فايده. آن هم به اين مستبد كوچولوي كوچولوتر از آن مستبد كوچك؟! بنشيني از چه حرف بزني؟ بحث سياسي با اين مرده ي از گور در رفته كه برجي سي برابر حقوق بازنشستگي پدر بنده را در جيب مي كند و حتماً شبهاي جمعه از بيانات "آقا" تلمذ مي فرمايند؟

ديدم كه بوي رفتن مي آيد. و چه بويي! از بوي جوراب سرور آقا نيز متعفن تر. چشمت كور! مي خواستي نيايي و امتحان ندهي. ولي باز كه فكر مي كنم مي بينم كف دستم را كه بو نكرده بودم كه اين ابولؤلؤ به عنوان گزينش از شكيات نماز گرفته تا غسل جنابت را يك به يك با عمل سؤال مي كند؟ و اصلاً گزينش آن هم به اين شكل و شمايل براي چه؟ وزارت امور خارجه؟ وزارت دفاع؟ عقيدتي سياسي سپاه پاسداران؟ نه بابا. كارمند. كارمند جزء بانك (ت). يك ماه بردند و آوردندت و معاينه پزشكي و آزمايش خون و ادرار و بالاتنه و پايين تنه و در آخر رفتن هشتاد هزار تومان پول ناقابل از جيب اين بنده ي حقير! و جالب آنكه وقتي از آن برادر مي پرسي تكليف آن همه هزينه كه از جيب مبارك رفت چه مي شود و بانك پس مي دهد يا نه، مي گويد: "عرض كنم كه، بانك قبلاً اعلام كرده است كه در صورت رد در هر مرحله از مراحل استخدام، هيچ پولي مسترد نمي گردد." و كسي نيست به اين مردك بگويد كه مردك! شكيات نماز جزو دين و اصلاً جزو ضروريات دين شماست و اين مال مردم خوري و تست هايي كه معاينه هايي كه مثلاً به اسم دكتر و پولش به جيب دكتر اما توسط منشي محترمشان!! انجام مي گرفت جزو دين نيست؟!

و در آخر گفت: "به هر حال من بعيد ميدانم كه با اين اوصاف تأييد شويد و وظيفه ي من راهنمايي شما بود. راستي شما هميشه ريش خود را مي تراشيد؟ مأمور گزينش قبلي به ظاهر شما هم ايراد گرفته اند.

_بله

_مي دانيد حرام است؟

_نه آقا جان. حرام مال مردم خوري است. اطلاعاتت ضعيف است برادر

و زدم بيرون. و چه روزي. به جهنم كه نشد. بگذار پسر فاميل همين ابولؤلؤ برود جاي من. چه باك. ولي بوي تعفن لجني كه 28 سال در يك جا بماند چه حسي به انسان مي دهد؟ لجني كه شخصيت و حرمت انسان را به چشم بر هم زدني نيست و نابود مي كند... عجب!

2)

فيلم "بازي" اثر ماندگار ديويد فينچر را شايد كه ديده باشيد. جريان مردي كه ناخودآگاه در شرايطي در طول زندگي به مرز جنون مي رسد. هر لحظه حادثه و تا دم مرگ پيش رفتن و از شدت ترس و وحشت به در و ديوار كوفتن و البته تا آخر فيلم گيج و منگ كه جريان چيست و علت اين همه بلا و بدي چيست. ناخودآگاه درگير يك بازي وحشتناك مي گردد كه نه راه پس مي شناسد و نه راه پيش. و در آخرين لحظه ي نااميدي، در جايي، برادرش مي گويد: تولدت مبارك عزيزم. اینها همه اش يك بازي بود! هديه ي جشن تولد تو!

آن شب خواب ديدم خداوندگار، فرشتگان خويش به سمتمان گسيل كرده كه نويد دهنده ي اين پيام باشند: اي مردم ايران! تمام سختي اين ساليان فقط يك بازي بود. تولدتان مبارك!... چه لحظه ي باشكوهي...

 

|+| نوشته شده توسط شهاب عسگری در دوشنبه 26 آذر1386  |
 حرفهای یک شروع

هميشه شروع سخت است. از چه مي خواهي بگويي. از چه نگويي و بعد... كي تمامش كني! آن هم در شرايط و روزهايي كه كاملاً منگ منگي! و اين است درد سخن اول. نمي دانم خدا هم روز آغاز خلقت چنين دردي داشت؟ كه چه بسازد؟ چه بكند؟ دستپاچه نشد؟!... و حال وصف الحال ماست. مثلاً قرارها گذاشتم كه چه و چه بگويم. كه چرا وبلاگي زده شد و چرا قرار است كه بنويسم و هي بنويسم و هي بنويسم. در اتوبوس و تاكسي و خانه و تنهايي و شلوغي مدام در فكر اين "آغاز" بودم. بعد رسيديم به جاي اول: "هر چه مي خواهد دل تنگت بگو". پس كاغذهاي ذهنم را پاره كردم و گفتم: يا شانس! هر چه از دل برآيد خوش آيد...

براي شروع فصل خوبيست. شروع يك زيباي ديگر. زيباي خفته اي كه از كودكي عاشقانه دوستش داشتم و تابستان را، عليرغم تعطيل مدارسش، به اين اميد مي گذراندم كه پس از آن اين فصل است: رقص برگها تا خفتن بر روي زمين، بي نخوت خويش را به دست باد سپردن تا به هر كجا كه برد، و سرانجام رنگ خاكستري شهر. و رهايي از زندگي تابستاني. و نيز مرور خاطرات كودكي كه در اين فصل ناخودآگاه شاعر مي شدم و كمي هم عاشق!

از چه چيز بايد بگويم كه ديگران نگفته اند. و آنكه بايد بداند، اگر من نگويم، نمي داند؟! اين است سؤالات و ترديد هميشگي در بازكردن وبلاگ كه همواره داشتم. در روزگاري كه بي ارزشترين بها از براي فهميدن و دانستن است، زحمت به خويش دادن و فانوسي برافروختن را معنايي دارد؟! چه مي دانم. شايد دارد. كه اگر نداشت اين همه جماعت وبلاگ نويس از در و ديوار، از خرابه ي ايران به درون اينترنت نمي باريد كه ايران جزو اولين كشورهاي دارنده وبلاگ باشد و وبگردي (كه نوعي ولگردي از نوع روشنفكرانه اش است!)رسم معمول قشر مثلاً كتابخوان. اما وقتي عوام الناس به آنچه در وبلاگ ها مي گذرد كاري ندارد و تمام معلوماتش همان اخبار ساعت نه است و سرتيتر كيهان و همشهري، فرياد بزنيم به كجا؟ به خودمان؟... از سويي روح تنهايي و گوشه نشيني كه سنت شرقي پدرانمان است من را از هياهو به دور مي داشت تا مبادا چيني نازك تنهاييم ترك بردارد.

اما هر چه هست انسان نياز به ديده شدن دارد و نيز خوانده شدن. انسان هبوط شده در اين كوير با بيكسي خود چه كند؟ و شايد دنياي مجازي راهي باشد براي ديده شدن. آن هم از سوي كساني كه شايد هم جنس اويند. و شايد هم بغض او. و اين است فلسفه ي وبلاگ زدن من!

و البته هيچ ندارم كه به ديگران تحفه دهم. نه سياست مداري كهنه كارم و نه سياست بازي اول كار! نه شاعر و نويسنده اي بزرگم و نه عالمي گران قدر و قدرت. عرض خود مي بريم و زحمت ديگران نمي داريم. اما مهم آن است كه به سنت اين ساليان از "خر" بودن سراسر نفرت داشتم و بدليل علاقه به "عدم خريت" (مي توان اين كلمه را به فهرست لغت نامه افزود!) به هر دري زديم و گوشمان را به حرفي سپرديم و خلاصه آنكه به قدر حاجت تجربه ها آموختيم تا شايد روزي به كار آيد... كه البته نيامد. خواستيم بدانيم. پس خوانديم و ديديم و فرياد كشيديم و در آخر اندر خم يك كوچه افتاديم. و حالا شده ايم وصله اي بي تناسب در اين جهان و ميان آدميانش.

و اين شروع آينده اي است كه نمي دانم چه خواهد شد... تا چه پيش آيد...

|+| نوشته شده توسط شهاب عسگری در سه شنبه 6 آذر1386  |
 
 
بالا